راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...

آخرین مطالب

  • ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۹ هوری
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۱ کوثر

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱ برکت

مطالب پربحث‌تر

۷ مطلب با موضوع «فرهنگـِ مثلـِ هوا» ثبت شده است


 از اولین ویژگی های فردی که مدعی پیروی از مرام و مسلک مراد خود است و ادعا می کند ولی و سرپرستی دارد، آن است که بتواند نظر او را در موقعیت های مختلف یا بداند، یا بپرسد و یا اگر مقدور نبود پیش بینی کند.

حالا این فرد را خودمان تصور کنیم و آن مراد را حضرت آقا...


مقام معظم رهبری، آیت الله خامنه ای

با دقت و شاید حسرت به سوالات زیر جوا‌ب دهید، فقط یادمان باشد در پاسخ ها لااقل به خودمان دروغ نگوییم.

از همین اتفاق اخیر شروع می کنیم..

راهی به سوی نور
۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۸ ۰ نظر

آیت الله حائری

راهی به سوی نور
۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

نکته: خواننده گرامی شما آزادید در آخر متن انواع برداشت ها را از نویسنده بکنید،مواردی مانند:

چقدر گیر میده، حسودی می کنه، بیکاره، فضول همه هست و... 


توی چند روز گذشته یه جمع مذهبی برای انجام کاری دور هم جمع شدیم واسه حدود یه هفته...

یه رفتار مشترک و مسری بینمون بود که خیلی تو ذوق میزد، چی؟بحث جذاب فضای مجازی.

اینکه کوچک ترین اتفاق دو ثانیه بعد در فضای مجازی اطلاع رسانی می شد. اینکه تا دور هم جمع می شدیم که مثلا اون روز و نقد و بررسی کنیم یه لحظه که غافل می شدیم، همه سرمون تو‌گوشی‌ بود و مشغول انجام رسالت خطیر انتشار اخبار با روش های مختلف!

 یه مدل  حوادث روز بود، از مثال های اونم میشه به نمایش درب شکسته و‌دستگیره خراب و لوله ی آشپزخونه ی گرفته اشاره کرد تا غذاهای پخته شده و  تردد حیوانات وحشی در ساختمون، مدل دیگه با عنوان ما چقدر خوبیم تعریف می شود، در این مدل نامردگان تلاش می کنند عکس کتاب هایشان را با عنوان ما همین الان در حال مطالعه و یا عکس مسجد رفتنشان را با هشتگ من و فلانی تو مسجد منتشر کنند، بر همگان هم واضح و مبرهن است که سوژه  تولد فلانی هم اصلا امکان نپرداختن ندارد....

خلاصه که خبرگزاری ها تمام تلاش خود رو برای انتشار با سرعت حداکثری انجام می دن...


تحلیل اول:

توصیف این افراد با این کلمات: افسر جوان جنگ نرم، فعالیت در فضای مجازی، لزوم تاثیر گذاری، جبهه انقلاب اسلامی، نباید خاکریز رو از دست بدیم....

عکس العملی هم که انتظار دارند: تقبل الله برادر برای این همه تلاش...


تحلیل دوم: fun قضیه باید حفظ بشه، سرگرمیه، مگه چه اشکالی داره؟ گناه که نیست؟ همین طوری دورهمی خاطره می شه و.‌‌..


تحلیل سوم:

مومن وقت بازی نداره! خیییییلیییی متعصب و خشک و تند رو و بی تربیتی بود نه؟!   حدیث از امام صادق(علیه السلام) هست.

بخش اول موضوع  اینکه یادمون رفته تو حال زندگی کنیم، انقدر دنبال عکس گرفتن و گذاشتن تو فضاهای مجازی هستیم که بستنیمون آب میشه(تازه نمی ذارید بقیه هم بخورن خوب!😜)، ادم های کناری سوژه مورد نظرو اصلا نمی بینیم، و صفحه ی مجازیمون پر میشه از خاطره های زیبای ثبت شده، چه عیبی داره مگه؟ عیب کار اینجاست که وقتی من میام تو صفحه ات و می بینم واااای چقدر مسافرت، چقدر رستوران، چقدر کافه گردی، چقدر تنوع و خلاصه کلام چقدر خوش بختی! عکس های زندگیتو می ذارم کنار فیلم های زندگیمو میگم چققققددددر من بدبختم. چقدر متفاوتم...چقدر سبک زندگی متفاوت دارم و در آخر انبوهی از حسرت و اندوه سوغاتی سفر مجازیم میشه...

راهی به سوی نور
۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر


این موجودِ عجیبِ در عکسِ حاضر تنها اسباب بازی محبوب این روزهای پسر دایی محترم هست که اخیرا در تمامی سفرها و‌مهمونی ها و تفریحات خانواده دیده شده و دیگه کم کم داریم به فرزند خونگی می پذیریمش!

به جرات می تونم بگم تک تک دیالوگ های کارتون این اسباب بازی(بخوانید اسباب وحشت) رو بارها و بارها از زبان پسر دایی جان شنیدیم و همگی به مرحله کهیر زدگی نزدیک شدیم.

جالبه که بدونید شده شب ها که از خواب بیدار میشه و «ایشون»  رو کنارش می بینه می ترسه!

اما دوستش داره...

به لطف کارتونی که ازش دیده، به لطف هزار توانایی ای که داره و تونسته که براش قهرمان بشه.

آرزوش اینکه شبیه اون بشه. قیافه!،هیکل و توانایی های اون رو داشته باشه...

آرزوش اینکه قسمت بعدی کارتون هرچه زودتر  ساخته بشه و اون بارها و بارها با لذت و البته دقت تمام تر کسب فیض کنه.

پسر دایی محترم «مُخْتار جان» (دقیقا با همین لهجه!) را هم بسی دوست داره، شاید تنها رقیب جدی «ایشون»، «مُختار جان» باشه.

مختار رو دوست داره چون می شناستش، چون اون هم قدرت جسمی بالایی داشته، چون آدم خوبه داستان بوده و با آدم بدا مبارزه می کرده.

رایان، بتمن رو هم دوست داره، بارها مرد عنکبوتی شده و با لباس های اون  خونه ی ما اومده، حتی هری پاتر هم می شناسه، خیلی وقت ها چترش شده عصای جادویی و سوارش شده که هممون رو جادو کنه! بدون اینکه بدونه خودش هم در حال جادو شدنه...

.

.

.

جادو میشه تا شبیه اون ها زندگی کنه و قطعا در این جادو شدن خودش کوچک ترین اراده و تقصیری نداره، اصلا اگه راستش رو‌ بخواهید حق انتخاب دیگری هم نداشته، نداشته یا نمیشناخته رو هم نمیدونم.

بالاخره ما برای شناسوندن این همه شخصیت ناب و قهرمان های واقعیِ زندگیِ دنیای واقعی تر جامعه خودمون، کلی تلاش کردیم. دیگه کم کاری والدین رو که به مراکز تصمیم ساز و تصمیم گیر فرهنگی نمیشه ربطش داد‌.

تازه با من که باشه، می گم حتی پدر و‌مادرش هم در این جادو شدن بی تقصیرن.

بی تقصیرن چون کسی بهشون نگفته اگه نیاز به بازی کردن بچه ها توسط آدم ها تامین نشه، تبلت و موبایل و آی پد و جک و جونور براش تنها وسیله ی بازی میشه و‌معلومه که پایان این اتفاق یعنی چی.

 می پرسید یعنی چی؟!



یعنی مرگ تمام خلاقیت ها و اکتشافاتی که باید در این دوران تجربه میشد ولی نشد.

 یعنی مرگ مهارت ذهنی و جسمی، مرگ اعتماد به نفس.

مرگ امنیت، که نتیجه اش اعتماد های نابه‌جای دوران نوجوانی میشه و معضل دوستی های خیابانی برای جبران این نداشتن ها. 

میشه مرگ درک محبت مادری،که نتیجه اش در فرداها، سست شدن اراده و قوه تعقل دخترهایمان با گفتن «عزیزم»های تقلبی پسرهای بازاره

بازی کردن مادر با بچه یعنی شکل گیری هویت و شخصیت کودک از همان سال های ابتدایی و باید پرسید کدام مادر بعد ساعت های طولانی کار در بیرون و سرو کله زدن با انواع و اقسام آدم ها، میتونه وقت و انرژی برای بازی با کودکش داشته باشه؟

جای این کار را مهد کودک هایی می گیرند که به روش های مدرن غربی مثلا مونته سوری درس زندگی به آینده سازانمان می آموزند. بر خوانندگان عزیز هم نگفته پیداست که چقدر این روش ها، دقیق و آگاهانه هستند، با توجه و شناختِ ویژگی های منحصر به فرد کودکانمان!

از نظر من وجود تبلت دستِ بچه پنج ساله  اصلا معنی ثروتمند بودن پدر و‌مادر و حتی توجه به نیازهای کودک رو نمیرسونه، فقر و نداشتن هم بازی برای اون تک بچه ای رو نشون میده که مجبوره تمام لحظات کودکیش رو در کنار بزرگتر های اطرافش بگذرونه.

اگه تمام تلاش و‌پول هاتون رو دارید خرج این می کنید که در آینده بچه های موفقی داشته باشید یادتون باشه:

بچه ها اون چیزی نمیشن که دلمون میخواد

اون چیزی میشن که ما هستیم.

برای خوب بودن خودمون وقت بذاریم....

راهی به سوی نور
۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر


کارآموزی فوریت های مغزو اعصاب داشتیم، توی بخش اورژانس.  

بدو ورود به بخش، پسر جونی که روی آخرین تخت خوابیده و مردی که کنارش گریه می کرد، توجه ام رو جلب کرد.

برای گرفتن شرح حال پیششون رفتم. پسر با لباس خونی، صورت کبود و علائمی که حاکی از شکستگی جمجمه اش بود خوابیده بود.

مردی که کنارش بود و همون اول فهمیدم پدرش هست هم صندلی رو نزدیک تخت کرده بود و یه دستش تو دست پسر بود و دست دیگه اش تسبیح. تا قبل از اینکه نزدیکشون برم دائم دونه هاش رو می انداخت و تند تند صلوات می فرستاد.

مادر شهرستان بود و خبر داده بودن که خودشو برسونه بیمارستان. اما پدر،حقیقتا مادری می کرد برای پسرش. به محض اینکه پسرش کوچکترین تکونی می خورد بر می گشت و نگاهش می کرد و قربون صدقه اش می رفت. در جواب همه ی آه و ناله های پسر، جواب پدر جانم جانم بود و اشک هایی که وسط شرح حال دادن بی اختیار از گوشه چشمش جاری می شد. متوجه شدم پسر عابر پیاده بوده و در حین عبور از خیابون با ماشین تصادف می کنه و همون موقع میارنش بیمارستان و الانم منتظره که جراحی بشه.

در حین صحبتم با پدر، تخت بغل دستی که یه پیر مرد حدود 80 ساله بود دائم داد و فریاد می کرد. دیگه آخرای شرح حال گرفتنم بود که پیر مرد صدام زد. قبل از اینکه برم پیشش رفتم ببینم که تو پرونده اش مسکن داره یا نه که اگه داره بهش بدم، پرستار بخش گفت که از صبح گیر داده که اثر انگشتی که باید تو پرونده اش می زده رو خوب نزده و می خواد دوباره بزن. گفت سر و صداش به خاطر دردش نیست، می گه اون اثر انگشت بعدا براش تو آگاهی درد سر میشه و...

منم برای اینکه انقدر پیرمرد خودشو اذیت نکنه یه برگه برداشتم و با استامپی که از منشی بخش گرفتم رفتم سراغش.

پرستار راست می گفت، دقیقا همون درخواست رو ازم کرد، منم یه برگه گذاشتم لای پرونده اش و ازش خواستم انگشت بزنه، اونم با خوشحالی زد و بعدش کاملا آروم گرفت.

همراه نداشت، بینی اش شکسته بود و خون های خشک شده، اطراف صورتش بود، سرش پانسمان شده بود و پانسمان خونی، لباسش پاره بود و صورتش کبودی های متعدد داشت.

برگه اضافه رو که می خواستم از پرونده اش دربیارم ناخودآگاه چشمم خورد به برگه ورودی بیمار.

شکایت اصلی: بیمار توسط مشت و لگد و پرتاب گلدون به سر توسط پسرش مورد ضرب و شتم قرار گرفته و با تماس همسایه ها با پلیس، توسط پلیس به بیمارستان منتقل شده است.

 

نمی دونم چرا اما انگار روزه بودنم دیگه کار خودشو کرد.پاهام خسته بود و ترجیح دادم بشینم. نمی دونم چرا اما گوشه صفحه گزارش ورودی با یه قطره که از چشمم افتاد خیس شد...

 

سرمو بالا کردم که پیرمرد رو ببینم اما قبل اون، پدر و پسر مجروحش رو دیدم...پدر همچنان مضظرب کنار تخت پسر ذکر می گفت....

 

 

 

پ.ن: نصف ماه رمضون رفت! به همین سرعت و باهمین بی عرضگی امثال من...

پ.ن2: بعضی پدر و مادر ها واقعا در حق بچه هاشون نه پدری کردن نه مادری... اگه بخوای هم نمی تونی دوستشون داشته باشی..حق بهشون نمی دی و شاید گاهی ازشون متنفر بشی

پ.ن3: یه سری چیزا تعبدی محضه! چون و چرا نداره، مثل سربازی که وقتی فرمانده رو می بینه باید پا بکوبه... دستورای خدا رو باید پا کوبید

پ.ن4: احترام و محبت به والدین، باز کردن بال به زیر قدم هاشون، اوف نگفتن بهشون که کم ترین حد بی احترامیه و... درخواست موکد خداست...از اون دستورا که یه وقتایی فکر می کنی اگه خدا قرار بود یه چیزو واجب کنه همین بود و بس... باید پا کوبید... در مقابل هر پدر مادر...هر رفتاری... هر کوتاهی ای...باید پا کوبید

پ.ن5: اگه باهاشون قهریم، اگه از خودمون دورشون کردیم، اگه چند وقتی میشه که ازشون سراغ نداریم، زنگ نزدیم و پیام ندادیم، اگه بهشون خیلی وقته که سر نزدیم.... و اگه های زیادی که خودمون می دونیم و خودمون؛ لطفا این روزای باقی مونده رو دریابیم...نکنه یه روزی خدایی نکرده اونقدری دیر شه که نتونیم جبران کنیم...

راهی به سوی نور
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

ضمن احترام به تمامی طرفداران اقای روحانی و تبریک بابت پیروزیشان این مطلب مربوط به طرفداران آقای رییسی است....


بابت جهادهای این چند روزه ی انتخاباتی در راهی که اصلح تشخیصش دادیم خدا قوت به همه...

منم مثل همه از نتیجه ناراضی ام و اگه بخوام غر بزنم انقده دلم پره که فکر کنم کل دنیا رو ناامید کنم.

همه مون می دونیم تخلف شده، و بی نهایت هم غیر اخلاقی بوده این تخلفات،اما فرق ما با اونایی که ۸۸ریختن تو خیابون اینکه ما مستندات تخلفات رو می دیم به مراجع مربوطه و  نظر شورای نگهبان رو حجت می دونیم و به هرچی که باشه تن می دیم... 

اما..

ته ته ته همه ی این حرف ها چندتا نکته می مونه...

یا بگیم تقصیر خودمونه و ۴سال سرمونو زیر بندازیم و آخرشم به خودکشی برسیم...

یا باید ۴سال دیگه رو به کوب و با انگیزه تلاش کنیم...

یه مقدمه بگم که حرفم واضح تر شه؟!

اول و آخرش یادمون هست که هدف  تشکیلات اسلامی که ما معتقدیم انقلاب اسلامی با این تشکیلات پیروز شد و ایجاد مقدمه مورد نیاز اتفاق خوب و قشنگی که در انتظارش ایستاده ایم خارج شدن «انسان» از دستگاه انقلاب اسلامیه...

یعنی باید بپذیریم که برای رشد مردم باید هزینه بدیم....

ما هیچ گزینه ای غیر از جمهوری اسلامی نداریم؟!داریم؟!!

مردم باید در این نظام جمهوری «رشد» کنن،یعنی باید تصمیم بگیرند، نتیجه اش رو ببینند و بازطراحی کنند و در همین فرایند رشد کنند....

بیایید صادق باشیم...

بیشترمان می دانیم که برای این انتخابات آنچه باید می کردیم را نکردیم...اقلیت دیگر هم اگر آن کارهایی که ۴روز مانده به انتخابات کردند را در طول دراز مدت انجام می دادند اوضاع این نبود.

اگر ما نتوانیم نهضتی برای بالا بردن درک مردم آن هم در دراز مدت را شروع کنیم،  آن اتفاق مهم قشنگ هم نخواهد افتاد...

زمانی ظهور را خواهیم درک کرد که به اضطرار رسیده باشیم.اضطرار با علم به خود و اطراف شکل می گیرد.

این انتخابات مجبورمان کرد که بین مردمی رویم که هیچ وقت در معادلات ذهنیمان جایی نداشتند، و حالا رایشان برایمان مهم شده است...

این انتخابات باعث شد ظرفیت های بالقوه مان را به بالفعل تبدیل کنیم...مجبور شدیم که چهره به چهره حرف بزنیم، مجبور شدیم آمار ۴ساله دولت را حفظ کنیم، مجبور شدیم که به اتفاقات دهه۶۰بپردازیم و‌برای شبهات جواب جور کنیم‌‌‌...و چه جاهایی که گیر نکردیم و چوب بی اطلاعاتیمان را خوردیم...

حالا باید بفهمیم که ما چاره ای جز زیاد کردن خودمان، ظرفیتمان، اطلاعاتمان نداریم...

باید زیاد شویم که گیر نکنیم...که کم نیاوریم...

شبهات این انقلاب را پیدا کنیم،جواب هایش را بدانیم، مردم را با اهداف کلان انقلاب مردمی جمهوری اسلامی مانوس کنیم. برایشان فرق بین مسئول انقلابی و مسئول انقلابی نما را مشخص کنیم که همه را به یک چوب نرانند.

عیب ما در جدا بودنمان از مردم است، از ننشستن پای درد و دل این مردم....

نخبه های سیاسی و فرهنگی تا زمانی که حرف توده ی مردم را نفهمند احتمال تاثیرشان کم است... یک زنجیره ی این حلقه مردمی هستند که ندیدشان گرفته ایم....

با خودمان صادق باشیم

همه ی ما دو روز دیگر تمام شور و انگیزه این روز ها را از دست می دهیم....

بیایید قراری باهم بگذاریم.... اگر به شما بگویند ۴سال دیگر بنی صدر رییس جمهور خواهد شد چه می کنید؟!اصلا همین الان گوشه ذهنتان این خبر را بنویسید....

از همین امروز آن طور کار کن که او رای نیاورد...امروز برای ۴سال دیگر شروع کن....

اما....

شروع کن...توقف ممنوع....

راهی به سوی نور
۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

تجربه مربی گری برام خیلی درس و نکته داشت. از تجربه های شیرین و بعضا خنده دارش گرفته ( مثلا اینکه دانشجوهام فکر کردن من ترم بالایی افتاده ام! و منتظر استادشون بودن! یا اینکه آقایون دانشجو با دو برابر قد و سن، استاد صدات بزنن و خودت خنده ات بگیره!) تا اتفاقاتی که نگرانت و یا حتی ناراحتت می کنه.

پوسته ی استاد و شاگردی، پوسته ای جدا است از همکلاسی بودن و دوست بودن و آشنا بودن. وقتی بتونی اعتماد جلب کنی، اونوقت کلی حرف یواشکی هست که دنیای دیگه ای رو برات باز می کنه.

تجربه ای جدید از حس مسیولیتِی که هرگز تجربه اش نکرده بودی، نگران پرورشِ کنار آموزش بودنی که یه عمر نبودشو حس کردی،... و الان باید بیش از محتوای علمی حواست به راه و پیام این پرورش باشه.


استاد بودن سخته...

استاد خوب و موثر بودن سخت تر...


باید یاد بگیری خستگی های کارهای دیگه ات هرگز مانع راهت نباید بشه که هیچ، تازه  انگیزه بشه برای ادامه راه....

نباید فکر کرد و فکر کرد و همیشه زیر آب موند، نباید همیشه تو انتزاع موند. یه روز باید سرتو از آب دربیاری و بفهمی چطور می خواهی افکارت رو عینی اش کنی.. عینیتی که قطعا از تفکرات و وظایفت خارج می شه.

مگر نه اینکه انفاق پر کردن خلاء ها است.. خلاء های دانشگاه اسلامی که تا اسلامی نشه مملکت اسلامی نمی شه، دانشگاهی که مرکز تحولات جامعه هست کجاست؟

چرا انقدر ساده داریم از کنار این نهاد رد می شیم؟

نگاه کن! به اطرافت نگاه کن!

چقدر از دوستانت و آشناهات مسیر زندگیشون به قبل و بعد دانشگاه اومدن تقسیم شده؟

چقدر این تغییرات رو دیدیم و برامون مهم بوده؟

چرا فکر می کنیم در برابر این مادر و پدرهای فردا مسیولیتی نداریم؟ چرا این تلاش ها رو سطحی می دونیم؟

اولویت های فردی رو کاری ندارم. ممکنه یه روز به خاطر حفظ وطن و امنیت نظامی کشورم مجبور باشم دانشگاه رو در برهه ای رها کنم و برم دفاع کنم، ممکنه یه روز به خاطر حفظ خانواده و تربیت فرزندم در شرایط تزاحم و اولویت های زن بودنم نیاز رو جای دیگه تشخیص بدم؛ اما آیا علم و تسخیر مراکز علمی که اولین قدم تغییر نظام آموزشی فشل فعلی هست، اولویت امت حزب الله انقلابی ما محسوب میشه؟

سطحی نگری است اگر عینی، مصادیق ذهنی یمان را دنبال نکنیم....

 

 



پ.ن: آدم خوب به عقیده خوب داشتنه...عقیده هایی که توی تک تک رفتارهات معلوم باشه...

توی اخلاقت، رفتارت، نوع انتقاد پذیری و انتقاد کردنت، روی نحوه و کیفیت و هدف درس خوندنت، روی برخورد با خانواده و دوست و همکار و آشنات، توی اولویت بندی هات و...

نمیشه فکر کنی چون عقاید خوبی داری دیگه حله! پس کو نماد بیرونیش؟؟

پ.ن 2: استاد شهید مطهری به معنای واقعی استادم بودن. هرچقدر که بیشتر ازشون یاد می گیری بیشتر می فهمی چقدر نمیدونی...خدا بر درجاتشون بیفزاید ان شاء الله...شادی روحشون صلوات

راهی به سوی نور
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر