راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱ برکت

مطالب پربحث‌تر

۳۷ مطلب با موضوع «نامهـ هایـ بلوغـ» ثبت شده است

از نظر من آدم ها به روش جدیدی هم می توانند تقسیم شوند.

چگونه؟ به دو موقعیت زیر توجه کنید:


اخیرا که با مجموعه ای شروع به همکاری کرده ام،متوجه یک مطلب مهم شدم.

 مدیر بخش مربوط به من، شخصی است مذهبی، خوش اخلاق و دارای  روابط عمومی به شدت بالا، با سواد از نوع دانشگاهی و حوزوی، تقریبا با تجربه؛ اما نمی دانم چرا در حین کار با ایشان همیشه متوجه یک خلع می شوم...


- معاون ایشان، شخصی است با تجربه ی کمتر کاری، تحصیلات صرفا دانشگاهی، با روابط عمومی کم تر، اما دارای یک نقطه قوت ناشناخته که باعث می شد من همیشه فکر کنم  ایشان بیشتر مناسب مدیریت کار هستند و تمایلم برای کار کردن با ایشان بیشتر باشد.

روش جدید تقسیم بندی آدم ها در  دایره ی اطراف من می تواند تجربه ی کار تشکیلاتی داشتن یا نداشتنشان هم باشد!

تشکیلات با تعریف دقیق که محدود به حضور در تشکلات صرفا دانشجویی نمی شود، با تعریفی که انقلاب را هم تشکیلات حساب می کند.


نفر اول اولین تجربه ی کار تشکیلاتی اش با حضور در همین کار مشترک در حال شکل گرفتن است و چقدر فوت و فن های رهبری را نمی داند و نفر دوم، قبلا در چهارچوب های مشابه فعالیت داشته است...

راهی به سوی نور
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


یه حرفایی رو فهمیدن، گنده تر از ظرفیت وجودی فعلی منه!

اما یه جا خوندم که اگه حتی اَدای آدم متوکل رو‌ هم دربیاری، خدا مثل آدم های متوکل باهات برخورد می کنه...

حالا دوست دارم اَدای آدم هایی رو در بیارم، که انگار توحید رو فهمیدن، درک کردن و دارن در زندگیشون به کار می برن...

 یه جا تو کتاب رسائل توحیدیه علامه طباطبایی نوشته،(نقل به مضمون) اگر فهمیدی خدا مالک مطلق و تنها وجود حقیقی هست، اونوقت دیگه رذائل اصلا دیگه مطرح نیست که حالا بخوای دلیل بد بودنشون رو بررسی کنی...

یعنی مثلا وقتی فهمیدی هر نعمتی برای خداست، دیگه حسودی نمی کنی، به چی حسودی کنی؟ به چیزی که یه نفر داره اما واسه ی خودش نیست؟ 

وقتی فهمیدی «إِنَّا لِلَّهِ» دیگه از نداشته هات غصه نمی خوری، که هر چیزی بوده و ازت گرفته شده، از اولش برای تو نبوده اصلا!

تو با تصادف ماشینی که از اول برای تو نبوده و انتصابی هم بهت نداشته ناراحت میشی؟

تو بابت پس گرفتن امانتی که از اول می دونستی باید پس بدی جزع و فزع می کنی؟

وقتی فهمیدی «مال» صاحب اصلیش یکی دیگه است، دیگه «بخیل» میشی؟

وقتی فهمیدی هرچه انجام دادی لطف و توفیق خدا بوده، دیگه «مغرور» میشی؟


کاش بفهمیم...

کاش...

روزی سال جدید مون باشه «حوّل حالی» که فقط دست خداست، باشه «مقلب قلوبی» که قلب ها هم دست خداست....

راهی به سوی نور
۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

راستش را بخواهید


خجالت می کشم، روز شما را به من تبریک می گویند.

من کجا؟ شما کجا؟

سختی هایی که من تحمل می کنم کجا؟ مصیبت شما که «عظم رزیه» و «عظمت مصیبتک» است کجا؟

سکوت ظاهر و صبر همراه غر زدن های در خفای من کجا؟ صبر جمیل شما کجا؟

دیدن های من کجا و «رایت جمیل» شما کجا؟

مرهم روح و ‌روان و جسم بودن شما کجا؟ عشق و ایثار و‌فداکاری شما کجا؟ عبادت و خلوص و ایمان شما کجا و من حقیرِ مسکینِ مستجیرِ ضعیف کجا؟


اگر شما عیار و‌ مقیاس سنجش پرستار باشید، پس وای به حال پرستاران...احتمالا اشتباهی رُخ داده، یک اشتباه زیبا...

روزتان مبارک بانو....


راهی به سوی نور
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مرگ از نظر شما یعنی چی?

واسه یکی مثل من که فعلا تو بخشی کار می کنه که تعداد مرگ و میرش بالاست و هر روز از کنار سرد خونه بیمارستان رد میشه، واژه ی ترسناکی نیست.البته تا وقتی با من و اطرافیانم کاری نداشته باشه.اما از اونجا که «کل نفس ذائقه الموت»این مسیله دست ما نیست.

وقتی پدربزرگم وفات کرد کوچیک بودم،خیلی یادم نمیاد چی شد و من چی کار کردم.

اما وقتی مادربزرگم وفات کرد، اونم در روزایی که هیچ کس انتظارشو نداشت مجبور شدم که راجع به این موضوع فکر کنم.

آروم نبودم، و این آروم نبودنم دلیلش نامشخص بود.من تا اون لحظه انقدر درباره مرگ خودم و عاقبتم و آخرتم فکر نکرده بودم، فکر نکرده بودم  چقدر وظیفه به دوشم هست که ندیدمشون، یادم نبود که خیلی از جاها حقوقی گردنمه که ادا نشده و حتی تر شاید اصلا اون ها رو‌بر عهده خودم نمی دونستم...

تنها چیزی که اون روزها ارومم می کرد، این بود که از اعمال و‌رفتار مادر بزرگ تا اونقدری که من می دونستم مطمئن بودم. از این که اون نماز شب های مادر بزرگ حتما تو روزای حساب و کتاب به دادش می رسه....

توی اون روزهای تلخ و پر از اشک و آه،یه چیزایی خوب تو ذهنم حک شد

یه تصمیم های بزرگ خوبی که گرفته شد

که یه چیزایی رو برام بی اهمیت کرد و یه چیزایی برام خیلی مهم شد.

انقدر که حالا از مرگ که نمی ترسم هیچ(البته شاید اینطوری فکر می کنم)، حتی دلم می خواد نهایت تلاشمو کنم که خوب و آماده باهاش مواجهه بشم.

حالا دلم می خواد هر روز به روزی فکر کنم که حسرت «ای کاش» به دلم میمونه و از الان جلوش رو بگیرم...

قران خوندم...

در تمام این روزها...

و تازه فهمیدم «الا بذکر الله تطمئنن القلوب» به چه معناست...

قرآن تنها مانوس این روزهای من شد...

راهی به سوی نور
۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💠تا حالا عزیزی گم کردی؟

نه... نه... منظورم تو بازار نیست...

تو پارک و طبیعت هم نه...


منظورم گم شده اِیه زیر آوار... 

که ندونی زندگیش می تپه یا از تپش افتاده...


💠تا حالا شده وقت نداشته باشی؟

نه... نه... منظورم وقتِ شهر بازی رفتن نیست... 

وقتِ کتاب خوندن هم نه... 


حتی منظورم، وقتِ سرخاروندن هم نیست...

منظورم وقت عزاداری، برای عزیزته...


💠تا حالا شده هول هولکی چیزی بنویسی؟

نه... نه... منظورم مشق های کودکیت نیست... 

منظورم گزارش پرستاریِ اخر شیفت هم نیست...


منظورم وصیت نامه است...!


💠تا حالا شده نگاهت یهو رنگ عوض کنه؟

نه... نه... اصلا نمی خواستم از عشقِ اولت چیزی بگم...

 منظورم دیدنِ اولین بارِ بچت هم نیست...


منظورم نگاهیه به بچت که ندونی تو پس لرزه ی بعدی این نگاه ادامه پیدا می کنه یا نه؟


💠تا حالا شده صدای نَفَس نَفَس بشنوی؟

نه... نه... بعد از یه دویِ سریع رو نمی گما...

منظورم صدای نفسهات تو کوه نوردی هم نیست...


منظورم صدایِ نَفَس هایِ اخرِ پدر و مادرته کنارت...


💠تا حالا شده ندونی چی بگی؟

نه... نه... تو جلسه ی خواستگاری رو نمی گم...

پشتِ فرمون که عصبانی شدی هم نه...


وقتی که بخوای هم زمان خبر مرگ چند تا از عزیزای کسی رو بهش اطلاع بدی رو میگم...


💠تا حالا شده امیدت فقط به یکی باشه و دست از همه ی دنیا بشوری چون نمی تونن کاری کنن؟

اره... اره... منظورم وقتیه که زمین لرز گرفته از تبِ دوریِ یه منجی...

منظورم درست وقتیه که با تمام مصیبت ها و درد ها و رنج ها، خودتو، تو آغوشِ کسی حس می کنی که جبرانِ همه ی نبودن هاست...


(متن مالِ من نیست)

#دل_نوشته

#ز_ح

#خدایا_نگهدارمون_باش

#زلزله_کرمانشاه

راهی به سوی نور
۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

هی اومدم بنویسم

هی پاک کردم...

هی نوشتم

هی گفتم این همه ی اون چیزی که دیدم و‌حس کردم نیست...

مگه میشه نوشت؟

مگه میشه رابطه ی عبد و‌مولا رو با کلمات بیان کرد؟

مگه میشه صفای بین الحرمین و پباده روی رو‌وصف کرد؟

مگه اصلا اینجا جای درد و دل های یواشکی من و امام حسینِ(ع)؟

نه...نمیشه

هیچی نمیگم....

فقط

ازت ممنونم که نه به لیاقت خودم، که نه به عدالت خودت

که به لطف و‌فضلت دعوتم کردی....


پ.ن: عاشق این مداحی ام...دوست داشتید گوش بدید...

راهی به سوی نور
۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 با توجه به اینکه در کل این سال ها این اولین باری بود که تشییع پیکر یک شهید انجام می شد و با توجه به اینکه اصلا این حضور جمعیت قابل پیش بینی نبوده و اصلا وقایعی مثل تشییع شهدای غواص و گردهمایی طرفداران روحانی و رییسی را این مِلک در خود ندیده! و با توجه بیشتر به اینکه اصلا امکان مدیریت حمل و نقل عمومی به ویژه مترو ممکن نبوده! و با توجه تر به اینکه شهید حججی همین دو ساعت پیش شهید شدن و اصلا زمان برای برنامه ریزی تشییع وجود نداشت ....و توجهات دیگر زیادتری که اصلا نه حوصله اش را دارم بنویسم نه اعصابش را! لازمه یه خسته نباشید بگم به شهردار، وزارت کشور،سپاه و تمامی دست اندر کارهای محترم که قشنگ معلوم بود تمام تلاششون رو برای هرچه باشکوه تر برگذار شدن مراسم انجام دادند...


راهی به سوی نور
۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

قرار بود برای کشیده شدن خلخال پای زن یهودی بمیریم...

قرار بود

قرار بود اگر همسایه مان گرسنه بودو شب آسوده سر بر بالین گذاشتیم دیگر مسلمان نباشیم 

قرار بود


کسی چه می دانست، روزی...

میانمار

مسلمانی

آتش

خون

مظلومیت

خفقان همگانی

حقوق بشر

و..

ما 

همچنان

مدعی مسلمانی‌‌...


(به جای عکس:

نتونستم عکسی رو باز کنم که بذارم..همون اندازه کوچیک عکس ها به محض بستن چشم جلوم رژه می رن...اضطرار بیشتر از این؟!!)


پ.ن۱:قبول کنیم که انفعال یه عده مسلمون و سکوتشون باعث میشه یه عده داعشی بشن... انقدر منفعل بودن؟


پ.ن۲: وای از حقارت دغدغه های ما...کم صبری هایمان... دنیا بلرزد از این اتفاق حق دارد! گریه سبک نمی کند این حجم غم را...

راهی به سوی نور
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یک زمانی فکر می کردم که خوشبختی یعنی داشتن سلامتی، داشتن زندگی خوب و مطمئن، رفاه و آسایش، داماد کردن پسر، عروس کردن دختر، بغل کردن و بوسیدن نوه، داشتن امکانات گردش و تفریح و...چیزهایی از این قبیل.

کمی که بزرگتر شدم و به ارزیابی واقعی تری از قد و قواره و ابعاد دنیا رسیدم، از تعریف های قبلی خودم نسبت به زندگی و‌خوشبختی و سعادت، خنده ام گرفت.

مضحک بودن همه ی آن تعریف ها و آمال و آرزوها یک واقعیت است. ولی واقعیت دیگری هم هست و آن این که همین تعابیر و تعاریف کودکانه و خنده دار، برای عموم مردم، جدی ترین وجه زندگی تلقی می شود و همه تمهیدات و برنامه ریزی ها و جهت گیری ها و تحرکاتشان، برای رسیدن به این اهداف و تعاریف سامان می گیرد.

برای من سالیان متمادی سؤال بود که علت این اشتباه فراگیر چیست؟

چرا همه ی دغدغه‌ی عموم مردم شده است سبقت گرفتن از یکدیگر در مسابقه ای که از بنیان پوچ و بیهوده و بی توجه است؟!

به گمان من، تمام پاسخ سؤالِ به این بزرگی، در یک کلمه خلاصه می شود و آن غفلت است؛ غفلت عمیق و عمومی...

پ.ن: مطلب بخشی بود از کتاب فوق الععععععاده طوفان دیگری در راه است

پ.ن۲: کی می شه نگاه همه انقدر بزرگ بشه!؟

پ.ن۳: آدما تا چندسال باید بگردن تا خودشونو پیدا کنن؟ من گُمَم یا پیدا؟

راهی به سوی نور
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


رفتیم مهمونی، توی یه اتاق همه ی جوونا جمع شدیم که باهم فیلم ببینیم، با یه عالمه خوراکی و سی دی فیلم خوب بد جلف...بعد یه ربع اومدم بیرون، تصادفی تلویزیون و‌ میزبان زد شبکه مستند.

 مستند A157 در حال پخش بود.

درباره اش شنیده بودم، تبلیغش رو کرده بودم، داستانشو خونده بودم...اما ندیده بودمش...

همه نشستیم به دیدن...

خیلی جاها بغض و گریه ما با صدای خنده ی اون اتاق در هم می پیچید... خیلی جاها لعنت فرستادن های از عمق جان رو می شد شنید..

بعد مستند هر کاری کردم برگردم به جو و فامیل و بگو بخند نشد که نشد!

دلم گرفت!

این همه حیوانیت از آدم های دو پا!

دلم فریاد می خواد..دلم یه بغل گریه می خواد...

چقدر وحشتناکه...

باید بابت ثانیه ثانیه نعمت امنیتت تو‌ این کشور خدا رو شکر کنی...

اینو همه‌ی فامیل که شاید میونه‌ی خوبی هم با نظام نداشته باشن،بعد دیدن مستند گفتن...

از غیرت جوون های ایرانی، از حضور پر نعمت سپاه تو کشور و دفاعش علیه متجاوزین، از حاج قاسم سلیمانی، از مدافعین حرم...

خیلی چیزا رو حتی اگه کر و کورم باشی نمیتونی انکار کنی...


این طالب بدم المقتول بکربلا...

a157

پ.ن: اگه مستند رو ندیدید شده برید حجم اینترنت قرض کنید ولی دریافت(دانلود) کنید و ببینیدش ...یعنی نبینید نصف عمرتون برفناست..

پ.ن۲: مقاله مو گذاشتم کنار...نمیتونم متمرکز باشم...یه لحظه که خودم و جای اونا میذارم حتی تصورش میخواد خفه ام کنه...چه نقشه هایی رو که نقش بر آب نکردند،اصلا نمیتونم به اون دخترا فکر نکنم...

راهی به سوی نور
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر