راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱ برکت

مطالب پربحث‌تر

۱۸ مطلب با موضوع «بحثـ آزاد» ثبت شده است

راست می گفت، وقتی فقط برای حمایت از این کشور و آن کشور، حمایت ار این فرد و آن فرد، اعتراض به این جنگ و آن جنگ ، توهین به این امام و آن امام رگ گردنمان باد می کند، وقتی یادمان می رود قبل از اینکه دانشجو باشیم، دبیر فلان و بهمان باشیم، عضو جامعه ی فلان باشیم، یا انجمن فلان صنف، بسیجی باشیم یا عضو فلان تشکل، قبل از همه ی این ها مردمیم و قرار است برای مردم کار کنیم، وقتی این اتفاق ها افتاد، نتیجه ی طبیعی اش می شود اینکه مردم، خود را و دغدغه هایشان را جدا از ما بدانند.

چه می شود که هیچ‌وقت برای اعتراض به معاش و اقتصاد مردم، برای گرانی ها و امثالهم هیچ‌تجمعی را بر گزار نکرده ایم؟

چرا یکبار یک حرکت هماهنگ و سراسری و متقن و فکر شده برای پیگیری فرمان اقتصادی هشت ماده ای رهبر جامعه به سران قوا انجام ندادیم، چرا یک بار دادمان در نیامد که اهالی قوای سه گانه، ۱۷سال گذشت، بسم الله، گزارش دهید، چه کردید با فرمان های ابلاغ شده؟

چه کردید برای مقابله با «فریاد و نعره های مخالفانه ی متضررین مبارزه با فساد»؟

 «افراد مطمئن در دولت و قوه قضایی»، جواب دهید، آیا «بدون تبعیض»، «بدون شعار و تبلیغات»، با «پرداخت به ریشه ها به جای ضعفا» با مفاسد مبارزه کردید؟

«همکاری های وزارت اطلاعات و سازمان بازرسی کل کشور و دیوان محاسبات» برای این مبارزه به کجا رسید؟

بی عرضگی من و ما است که این فرمان، ۱۷سال در بایکوت ماند و صدایمان در نیامد...

امروز سالگرد ابلاغ آن است، کاش مرورش کنیم تا قبل از آن که به کل فراموش شود.

راهی به سوی نور
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


#نماینده_مردم_باشید

حتی اگر مردم ناآگاهانه انتخابتان کرده باشند...

راهی به سوی نور
۲۳ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ببخشید میشه بدونم برای چی راننده ها اعتصاب کرده ان؟

راننده اتوبوس یه نگاهی به من انداخت و گفت:«این یه موضوع ملیه، به خارجیا ارتباطی نداره»


پ.ن: البته این بحث قبل از ملی و غیر ملی بودن، مسئله حق و ناحق بودنش مخدوشه!

راهی به سوی نور
۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


روزهای انتخابات ۸۸ را به خاطر دارم، گرچه آن زمان حتی حق رای هم نداشتم ، اما یادم هست، در مدرسه هرکدام از ما با اطلاعات اغلب کپی پیس شده خانواده هایمان از یکی از نامزد انتخاباتی طرفداری می کردیم،  دو ناظم مدرسه یمان طرفدار دو نامزد متفاوت بودند و یادم می آید شوخی هایی که سر صف با هم می کردند و خنده های تمامی دانش آموزان مدرسه را.

ساعت ها بحث و ارائه نظر مادر و خاله، دایی و خواهر زاده را در دورهمی ها، هم به خاطر دارم.دیگر مهمانی هایمان هم جو سیاسی داشت، اما بعد از ساعت ها حرف و‌بحث، همه سر یک سفره شام می خوردیم و می خندیدیم.

یادم هست معلم آمار آن سال را، وقتی درس می داد برای یادگرفتن تفاوت فراوانی ها، از اختلاف های آمارهای مطرح شده توسط دو نامزد ریاست جمهوری میگفت و دلیل اختلاف های اعداد و ارقام، طرفدار نامزد پیروز نبود، اما خوب به خاطر دارم  بعد از  انتخابات و مشخص شدن نتایج می گفت، اشتباه، تخلف، تقلب و هرآنچه می خواهید اسمش را بگذارید، ۱۱۰۰۰۰۰۰ رای را نمیشود جابه جا کرد، می گفت ما باختیم اما من جنبه باخت راه هم دارم. می گفت زندگی هم مثل ریاضی باید دو دوتا، چهارتا، پیش برود، میگفت نمیشود هر جا خواستی قوانین بازی را به نفع خودت تغییر دهی.

آن روزها درک عمیقی از فتنه نداشتم، اما خوب به خاطر دارم شبی که عکس امام را پاره کردند و من تصاویرش را دیدم، گریه کردم، یادم هست وقتی روز عاشورا شنیدم به مردم عزادار حمله شده، عصبانی شدم، بگذریم از اینکه صدا و سیما در آن زمان نه خوب کار کرد و نه اتفاقات اطراف شهر را خوب بازتاب داد، من نه میدانستم و نه خواستم حالا که «زخم تازه» تصاویر وحوش رمیده در خیابان را نشان می دهد ببینم چه کردند با جان و اعتقاد مردم.

چشمانم را بستم، صداها هم آزارم داد، از حساس بودنم نبود، من که بارها و بارها زخم و خون دیده ام، بارها ناله و جیغ و فریاد شنیده ام، چرا برای تمام کردن مستند، ده هابار توقف کردم، چرا هر بار که صحبت از ۸ماه قشون کشی خیابانی و اتفاقات آن روزها می شود، قلب من سنگین می شود؟

فکر می کردم ، هر آنچه باید از ۸۸و حوادث بعد آن بدانم را می دانم، اما نه! من هنوز خیلی نمیدانم ها را باید ببینم و بشنوم. غبارها نشسته است، حالا می شود به بیرون ماجرا آمد و همه چیز را از اول با دور کند مرور کرد، آن احترام و عقلانیت طرفداران دو جبهه چه شد؟ ۸سال از انتخابات گذشته، چه کسی فاصله ی ایجاد شده ی بین خواهر برادر قصه یمان را پر خواهد کرد؟ فاصله بینشان را با چند سال روشنگری می تواند پر کرد؟ چه کسی اولین بار برای نوجوان دبیرستانی، ترس از خیابان های نا امن شهر را رقم زد؟ این همه حقد و بغض و‌کینه نسبت به نظام و‌ ولایت را چه کسی در دل ها شعله ور کرد؟ این همه حیوانیت و وقاحت راچه کسی دید و‌سکوت کرد؟ جمعیت خداجوی کجا بود؟ نکند همین هایی را می گویید که من حتی نتوانستم فقط «صدا»های باقی مانده از آن روزهایشان را بشنوم، تصویر اعمال شنیعشان که بماند.


تمام این زهرخاطره هارا لحظه ای از یاد ببر، یاد روزی بیفتید که در اقیانوس بصیرت ملت رها شده اید و امواج خروشان خشم به حق مردم، رفت تا آتش حماقت و عناد این جماعت را خاموش کند.

تمام افتخار من این است که روزی به نوادگانم بگویم من هم در حماسه یوم الله ۹دی حضور داشتم.

راهی به سوی نور
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر


گاهی وقت ها دوست داشتن ها جار زدنی نیست

میشه یکی رو دوست داشته باشی اما نه از مکالمه های خصوصی دو نفره ات اسکرین شات بگیری ، نه عکس دو نفره تون رو بذاری تو صفحه های مجازی و زیرش هرچی کلمه ی محبت آمیزه بنویسی، نه براش یه پُست اختصاصی بذاری و توش هرچی فضای غیر رسمی و ارتباطات صمیمانه تون بوده رو تعریف کنی که دست آخر بگی که چی؟ مثلا برام عزیزی یا به فکرتم...

کاری به بد و‌خوب این کارا ندارم

اما...

خوب می دونم این جور کارا گذشته از آفت هایی که با نظر شخصی من براش وجود داره باعث می شه بازار دوست داشتن و‌ دوست داشته شدن تبدیل بشه به یه فروشگاه...

که هرکی خواست بتونه بیاد و به جنس دوستی هامون ناخُنک بزنه‌..که همین بشه که بعد از یه مدت جنس تقلبی تو این بازار به عنوان اصل به فروش برسه ...

اصلا برفرض هم دوستی های این مدلی واقعی و صادقانه...

سوال؟

نمیشه به خودش پیام بدی که یادت بوده تولدشه؟ که خاطرات به یادموندنیتون هنوز ثانیه به ثانیه جلو چشاته؟

نمی تونی دلتنگیتو از دوری و‌ندیدن ها با زنگ زدن و هدیه فرستادن به طرف مقابلت بفهمونی؟

نمیشه به جای فیلم لایو و لاو‌ترکوندن های مصنوعی، عشقتون رو  در دنیای حقیقی به هم ابراز کنید؟

واقعا نمیشه؟

محبتی که وسط کوچه خیابونای فضای مجازی ظهور و‌بروز پیدا کنه، به احتمال خیلی زیاد یا تو همونجاها گم میشه، یا دزدیده می شه یا به زودی به بن بست می رسه..‌.

اضافه نوشت:

منظور این نوشته هر نوع رابطه ای بود، چه ارتباطات نادرست دختر و پسر، چه زن و شوهر، تا دوتا دوست و حتی تر  و تاسف برانگیز تر ارتباطات دوستانه ی تشکیلاتی و مثلا بچه مذهبی ها.‌‌..(که از قضا مورد آخر بهونه نوشتنم شد)

سوال نوشت: عکس بچه های گوگولی جیگر طلاتونو میذارید تو فضای مجازی، نگران نمیشید که چشم بخوره؟ 

پ.ن: مدیونید اگه مصداق تو‌ذهنتون بیاد، چون یکی دونفر نبود...

پ.ن۲: آمادگی هرگونه نقد محترمانه به نظرم رو‌ دارم....

راهی به سوی نور
۱۹ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 از اولین ویژگی های فردی که مدعی پیروی از مرام و مسلک مراد خود است و ادعا می کند ولی و سرپرستی دارد، آن است که بتواند نظر او را در موقعیت های مختلف یا بداند، یا بپرسد و یا اگر مقدور نبود پیش بینی کند.

حالا این فرد را خودمان تصور کنیم و آن مراد را حضرت آقا...


مقام معظم رهبری، آیت الله خامنه ای

با دقت و شاید حسرت به سوالات زیر جوا‌ب دهید، فقط یادمان باشد در پاسخ ها لااقل به خودمان دروغ نگوییم.

از همین اتفاق اخیر شروع می کنیم..

راهی به سوی نور
۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۸ ۰ نظر


این خانم یه خارجیه!خوب؟

با فرهنگ و هنجار و ارزش های شاید متفاوت...

اون اقای پشتشو می بینید؟ نه! نمی بینید

چرا؟

چون این خانم فکر کرده که شاید اون آدم دلش نخواد  به هر علتی عکسش دیده شه....خوب؟

.

.

خوب نداره که....

حالا من موندم، یارو  با اون همه ریش و انگشتر عقیق و یقه ی آخوندی، یا با اون چادر و رو گرفتن و ادعای کار انقلابی گری....

خیلی سخته بفهمی من که توی اون شبکه ها نیستم به خاطر امنیتش و ...( توضیحش محل بحثمون نیست) صد البته دلم نمی خواد عکسم هم باشه! حالا شما هی بگو عکسم رسمی و با چارچوبای دینیه!

نذاریم تو فرهنگمون خیلی چیزا فراموش بشه یا حتی عادی بشه..

آخه واقعا ادم می مونه چی بگه به یه عده!


#با_فرهنگ_باشیم


نکته نوشت: عکسم کاملا درست و حسابی بود! ولی ...کار، کارِ اشتباهی هست

راهی به سوی نور
۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 با توجه به اینکه در کل این سال ها این اولین باری بود که تشییع پیکر یک شهید انجام می شد و با توجه به اینکه اصلا این حضور جمعیت قابل پیش بینی نبوده و اصلا وقایعی مثل تشییع شهدای غواص و گردهمایی طرفداران روحانی و رییسی را این مِلک در خود ندیده! و با توجه بیشتر به اینکه اصلا امکان مدیریت حمل و نقل عمومی به ویژه مترو ممکن نبوده! و با توجه تر به اینکه شهید حججی همین دو ساعت پیش شهید شدن و اصلا زمان برای برنامه ریزی تشییع وجود نداشت ....و توجهات دیگر زیادتری که اصلا نه حوصله اش را دارم بنویسم نه اعصابش را! لازمه یه خسته نباشید بگم به شهردار، وزارت کشور،سپاه و تمامی دست اندر کارهای محترم که قشنگ معلوم بود تمام تلاششون رو برای هرچه باشکوه تر برگذار شدن مراسم انجام دادند...


راهی به سوی نور
۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


این موجودِ عجیبِ در عکسِ حاضر تنها اسباب بازی محبوب این روزهای پسر دایی محترم هست که اخیرا در تمامی سفرها و‌مهمونی ها و تفریحات خانواده دیده شده و دیگه کم کم داریم به فرزند خونگی می پذیریمش!

به جرات می تونم بگم تک تک دیالوگ های کارتون این اسباب بازی(بخوانید اسباب وحشت) رو بارها و بارها از زبان پسر دایی جان شنیدیم و همگی به مرحله کهیر زدگی نزدیک شدیم.

جالبه که بدونید شده شب ها که از خواب بیدار میشه و «ایشون»  رو کنارش می بینه می ترسه!

اما دوستش داره...

به لطف کارتونی که ازش دیده، به لطف هزار توانایی ای که داره و تونسته که براش قهرمان بشه.

آرزوش اینکه شبیه اون بشه. قیافه!،هیکل و توانایی های اون رو داشته باشه...

آرزوش اینکه قسمت بعدی کارتون هرچه زودتر  ساخته بشه و اون بارها و بارها با لذت و البته دقت تمام تر کسب فیض کنه.

پسر دایی محترم «مُخْتار جان» (دقیقا با همین لهجه!) را هم بسی دوست داره، شاید تنها رقیب جدی «ایشون»، «مُختار جان» باشه.

مختار رو دوست داره چون می شناستش، چون اون هم قدرت جسمی بالایی داشته، چون آدم خوبه داستان بوده و با آدم بدا مبارزه می کرده.

رایان، بتمن رو هم دوست داره، بارها مرد عنکبوتی شده و با لباس های اون  خونه ی ما اومده، حتی هری پاتر هم می شناسه، خیلی وقت ها چترش شده عصای جادویی و سوارش شده که هممون رو جادو کنه! بدون اینکه بدونه خودش هم در حال جادو شدنه...

.

.

.

جادو میشه تا شبیه اون ها زندگی کنه و قطعا در این جادو شدن خودش کوچک ترین اراده و تقصیری نداره، اصلا اگه راستش رو‌ بخواهید حق انتخاب دیگری هم نداشته، نداشته یا نمیشناخته رو هم نمیدونم.

بالاخره ما برای شناسوندن این همه شخصیت ناب و قهرمان های واقعیِ زندگیِ دنیای واقعی تر جامعه خودمون، کلی تلاش کردیم. دیگه کم کاری والدین رو که به مراکز تصمیم ساز و تصمیم گیر فرهنگی نمیشه ربطش داد‌.

تازه با من که باشه، می گم حتی پدر و‌مادرش هم در این جادو شدن بی تقصیرن.

بی تقصیرن چون کسی بهشون نگفته اگه نیاز به بازی کردن بچه ها توسط آدم ها تامین نشه، تبلت و موبایل و آی پد و جک و جونور براش تنها وسیله ی بازی میشه و‌معلومه که پایان این اتفاق یعنی چی.

 می پرسید یعنی چی؟!



یعنی مرگ تمام خلاقیت ها و اکتشافاتی که باید در این دوران تجربه میشد ولی نشد.

 یعنی مرگ مهارت ذهنی و جسمی، مرگ اعتماد به نفس.

مرگ امنیت، که نتیجه اش اعتماد های نابه‌جای دوران نوجوانی میشه و معضل دوستی های خیابانی برای جبران این نداشتن ها. 

میشه مرگ درک محبت مادری،که نتیجه اش در فرداها، سست شدن اراده و قوه تعقل دخترهایمان با گفتن «عزیزم»های تقلبی پسرهای بازاره

بازی کردن مادر با بچه یعنی شکل گیری هویت و شخصیت کودک از همان سال های ابتدایی و باید پرسید کدام مادر بعد ساعت های طولانی کار در بیرون و سرو کله زدن با انواع و اقسام آدم ها، میتونه وقت و انرژی برای بازی با کودکش داشته باشه؟

جای این کار را مهد کودک هایی می گیرند که به روش های مدرن غربی مثلا مونته سوری درس زندگی به آینده سازانمان می آموزند. بر خوانندگان عزیز هم نگفته پیداست که چقدر این روش ها، دقیق و آگاهانه هستند، با توجه و شناختِ ویژگی های منحصر به فرد کودکانمان!

از نظر من وجود تبلت دستِ بچه پنج ساله  اصلا معنی ثروتمند بودن پدر و‌مادر و حتی توجه به نیازهای کودک رو نمیرسونه، فقر و نداشتن هم بازی برای اون تک بچه ای رو نشون میده که مجبوره تمام لحظات کودکیش رو در کنار بزرگتر های اطرافش بگذرونه.

اگه تمام تلاش و‌پول هاتون رو دارید خرج این می کنید که در آینده بچه های موفقی داشته باشید یادتون باشه:

بچه ها اون چیزی نمیشن که دلمون میخواد

اون چیزی میشن که ما هستیم.

برای خوب بودن خودمون وقت بذاریم....

راهی به سوی نور
۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر


کارآموزی فوریت های مغزو اعصاب داشتیم، توی بخش اورژانس.  

بدو ورود به بخش، پسر جونی که روی آخرین تخت خوابیده و مردی که کنارش گریه می کرد، توجه ام رو جلب کرد.

برای گرفتن شرح حال پیششون رفتم. پسر با لباس خونی، صورت کبود و علائمی که حاکی از شکستگی جمجمه اش بود خوابیده بود.

مردی که کنارش بود و همون اول فهمیدم پدرش هست هم صندلی رو نزدیک تخت کرده بود و یه دستش تو دست پسر بود و دست دیگه اش تسبیح. تا قبل از اینکه نزدیکشون برم دائم دونه هاش رو می انداخت و تند تند صلوات می فرستاد.

مادر شهرستان بود و خبر داده بودن که خودشو برسونه بیمارستان. اما پدر،حقیقتا مادری می کرد برای پسرش. به محض اینکه پسرش کوچکترین تکونی می خورد بر می گشت و نگاهش می کرد و قربون صدقه اش می رفت. در جواب همه ی آه و ناله های پسر، جواب پدر جانم جانم بود و اشک هایی که وسط شرح حال دادن بی اختیار از گوشه چشمش جاری می شد. متوجه شدم پسر عابر پیاده بوده و در حین عبور از خیابون با ماشین تصادف می کنه و همون موقع میارنش بیمارستان و الانم منتظره که جراحی بشه.

در حین صحبتم با پدر، تخت بغل دستی که یه پیر مرد حدود 80 ساله بود دائم داد و فریاد می کرد. دیگه آخرای شرح حال گرفتنم بود که پیر مرد صدام زد. قبل از اینکه برم پیشش رفتم ببینم که تو پرونده اش مسکن داره یا نه که اگه داره بهش بدم، پرستار بخش گفت که از صبح گیر داده که اثر انگشتی که باید تو پرونده اش می زده رو خوب نزده و می خواد دوباره بزن. گفت سر و صداش به خاطر دردش نیست، می گه اون اثر انگشت بعدا براش تو آگاهی درد سر میشه و...

منم برای اینکه انقدر پیرمرد خودشو اذیت نکنه یه برگه برداشتم و با استامپی که از منشی بخش گرفتم رفتم سراغش.

پرستار راست می گفت، دقیقا همون درخواست رو ازم کرد، منم یه برگه گذاشتم لای پرونده اش و ازش خواستم انگشت بزنه، اونم با خوشحالی زد و بعدش کاملا آروم گرفت.

همراه نداشت، بینی اش شکسته بود و خون های خشک شده، اطراف صورتش بود، سرش پانسمان شده بود و پانسمان خونی، لباسش پاره بود و صورتش کبودی های متعدد داشت.

برگه اضافه رو که می خواستم از پرونده اش دربیارم ناخودآگاه چشمم خورد به برگه ورودی بیمار.

شکایت اصلی: بیمار توسط مشت و لگد و پرتاب گلدون به سر توسط پسرش مورد ضرب و شتم قرار گرفته و با تماس همسایه ها با پلیس، توسط پلیس به بیمارستان منتقل شده است.

 

نمی دونم چرا اما انگار روزه بودنم دیگه کار خودشو کرد.پاهام خسته بود و ترجیح دادم بشینم. نمی دونم چرا اما گوشه صفحه گزارش ورودی با یه قطره که از چشمم افتاد خیس شد...

 

سرمو بالا کردم که پیرمرد رو ببینم اما قبل اون، پدر و پسر مجروحش رو دیدم...پدر همچنان مضظرب کنار تخت پسر ذکر می گفت....

 

 

 

پ.ن: نصف ماه رمضون رفت! به همین سرعت و باهمین بی عرضگی امثال من...

پ.ن2: بعضی پدر و مادر ها واقعا در حق بچه هاشون نه پدری کردن نه مادری... اگه بخوای هم نمی تونی دوستشون داشته باشی..حق بهشون نمی دی و شاید گاهی ازشون متنفر بشی

پ.ن3: یه سری چیزا تعبدی محضه! چون و چرا نداره، مثل سربازی که وقتی فرمانده رو می بینه باید پا بکوبه... دستورای خدا رو باید پا کوبید

پ.ن4: احترام و محبت به والدین، باز کردن بال به زیر قدم هاشون، اوف نگفتن بهشون که کم ترین حد بی احترامیه و... درخواست موکد خداست...از اون دستورا که یه وقتایی فکر می کنی اگه خدا قرار بود یه چیزو واجب کنه همین بود و بس... باید پا کوبید... در مقابل هر پدر مادر...هر رفتاری... هر کوتاهی ای...باید پا کوبید

پ.ن5: اگه باهاشون قهریم، اگه از خودمون دورشون کردیم، اگه چند وقتی میشه که ازشون سراغ نداریم، زنگ نزدیم و پیام ندادیم، اگه بهشون خیلی وقته که سر نزدیم.... و اگه های زیادی که خودمون می دونیم و خودمون؛ لطفا این روزای باقی مونده رو دریابیم...نکنه یه روزی خدایی نکرده اونقدری دیر شه که نتونیم جبران کنیم...

راهی به سوی نور
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر