راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...

پیام های کوتاه

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۰ ضحی
  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱ برکت

مطالب پربحث‌تر

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

#یادت باشد

#شهید_مدافع_حرم_حمید_سیاهکالی_مرادی

به روایت همسر شهید

#نشر_شهید_کاظمی


وقتی از حمید نتوانستم موردی به عنوان بهانه پیدا کنم سراغ خودم رفتم. سعی کردم از خودم یک غول بی شاخ و دُم درست کنم که حمید کلاً از خواستگاری من پشیمان شود، برای همین گفتم:«من آدم عصبی هستم، بد اخلاقم، صبرم کمه، امکان داره شما اذیت بشی »، حمید که انگار متوجه قصد من از این حرف ها شده بود گفت:«شما هر چقدر هم عصبانی بشی من آرومم، خیلی هم صبورم، بعید می دونم با این چیزها جوش بیارم».

گفتم:«اگه یه روزی برم سرکار یا برم دانشگاه، خسته باشم، حوصله نداشته باشم، غذا درست نکرده باشم، خونه شلوغ باشه، شما ناراحت نمیشی؟»، گفت:« اشکال نداره، زن مثل گل می مونه، حساسه، شما هر چقدر هم که حوصله نداشته باشی من مدارا می کنم»...


...رفته بودم قم زیارت حرم کریمه اهل بیت، اونجا به خانوم گفتم یا حضرت معصومه(س) میشه اونی که من دوستش دارمو بهم برسونی؟ دل من پیش فرزانه مونده، منو به عشقم برسون! من تو رو از کریمه اهل بیت گرفتم».


باز کمی صبر کرد و دست آخر گفت:«میشه مهریه رو کمتر بگیریم؟ من با چهارده تا موافق ترم». تا گفت مهریه یاد حرف های دیروز و پیشنهاد مادرم به حمید افتادم که قرار بود موقع خرید حلقه، سر مهریه چانه های آخر را بزند! گفتم:«این هغمخ تأمل برای همین بود؟ من که نظرم رو همون دیروز گفتم، همه فامیل های سمت مادری من مهریه های بالای پونصد تا سکه دارن، باز من خوب گفتم سیصد سکه، دویست تا به شما تخفیف دادم، شما قبول کن خیرش رو ببینی!» هیچ حرفی نزد، از روز اول که با هم صحبت کردیم همین رفتار را داشت، فقط می خواست من راضی باشم، این رفتار برایم خیلی با ارزش بود.


نفهمیدم چطور شد خوابم برد، ساعت از نیمه شب گذشته بود که با صدای گریه حمید پریدم، دستم را گرفته بود و اشک می ریخت، گفتم «عه چرا داری گریه می کنی،نگران نباش چیز خاصی نیست »، گفت می ترسم اتفاقی برات بیوفته....آن شب تا صبح کارش شده بود کنار تخت من نماز بخواند، پلک روی هم نگذاشت، فکر کنم یک دور منتخب مفاتیح را تمام کرد...

پ.ن1: چقدر رعایت حق الناس... معموله  که آدمی که موتور رو تو‌ کوچه روشن نمی کنه که صداش همسایه ها رو بیدار نکنه، آدمی که متعهده از مغازه ی نزدیک خونه خرید کنه، آدمی که کتابی که بهش دادن که به کتاب خونه برگردونه رو چون اجازه نداره نمی خونه، آدمی که برای کار شخصی از بیت المال استفاده نمی کنه و... قلبش پر از ایمانه. همین قلب باعث میشه اگه دوست بود، بشه بهترین دوست، اگه همسایه بود بشه بهترین همسایه ، اگر همسر بود بشه بهترین همسر...

 

پ.ن2:حتما صبوری و ‌قناعت و‌ ایمان همسر شهید مکمل این رفتار های مومنانه بوده.

راهی به سوی نور
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

#خداحافظ_سالار

خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر لشگر پاسدار#شهید_حسن_همدانی

#حمید_حسام


غبار فتنه خوابید و حسین پس از چند شبانه روز بی خوابی، با قیافه ای خسته به خانه آمد. یک آلبوم بزرگ زیر بغلش بود. عکس های جوان های آش و لاش با سر و صورت های خونین، چشمان از حدقه درآمده و‌ بدن های چاقو خورده، چند تا رو که دیدم،حالم خراب شد. گفت:«این بسیجی ها، دستشون تفنگ نبود. قمه و چاقو هم نبود. جرمشون دفاع از نظام و رهبری بوده که اینجوری شدن.»

گفتم:«حالا این عکسا رو برا چی آوردی خونه؟»

گفت:« می خوام به هرکس که گفت جمهوری اسلامی جواب اعتراض مردم رو با گلوله داد، نشون بدم که برخورد ما با این ماجرا، در اوج رعایت و ‌رأفت بود که بچه هامون اینجوری شدن.» و یک خاطره گفت:« توی اتاق کنترل بحران، از طریق دوربین های سر چار راه، تصویر یکی از این جون های بسیجی رو دیدم که چند نفر با چاقو و قمه دوره اش کردن و یه عکس از حضرت آقا دادن دستش و گفتن، پاره اش کن. بسیجی، عکس رو به سینه چسبوند. اول زدنش و بعد یکی با قمه گذاشت وسط کمرش و‌قطع نخاع شد.»...

پ.ن:قشنگ نبود، عالی بود...

پ.ن٢: یه وقتایی آدم فکر می کنه اگر امثال این آدم ها اسمشون میشه جهادگر، اونوقت ما کجای کاریم؟

راهی به سوی نور
۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#هوری

زندگی نامه و خاطرات سرلشگر شهید #علی_هاشمی

#گروه_ابراهیم_هادی


یک روز یکی از نیروهای جدید آمد پیش حاج علی و گفت: من می‌خوام در شناسایی پشت منطقه‌ی دشمن رو ببینم؛ دوربین می‌خوام که نداریم. برجک می‌خوام، اون رو هم نداریم.

حاجی فرستادش تا از ارتشی‌ها یک دوربین قرض بگیره. بعد از مدتی دیدم همان گروهبان آمد پیش حاجی و شکایت کرد. می‌گفت: نیروی شما قرار بوده دو روزه دوربین رو پس بده، اما الان دو ماه است که پس نداده.

حاجی صداش کرد و گفت: چرا دوربین آقا رو نمی‌دی؟ اون بنده‌ی خدا هم گفت: شما از ما کار می‌خوایی، ما هم که وسیله نداریم، مجبور می‌شیم امانت رو پس ندیم! حاجی وساطت کرد و موضوع تمام شد.

بعد حاجی هر طور بود دوربین تلسکوپی تهیه کرد و تحویل آن جوان داد. آن جوان دوربین را گرفت و گفت: خب، دست شما درد نکنه، حالا یک برجک هم نیاز داریم. می‌خوام عراقی‌ها رو ببینم، یه لودر هم بده تا برجک خاکی بزنیم. حاجی با آن صبر و تحمل و اعتمادی که به نیروهایش داشت لبخندی زد و به بچه‌ها گفت یک لودر بدهند.

فردا صبح، هوا کمی روشن شده بود که دیدیم همین‌طور اطراف سنگر فرماندهی خمپاره به زمین می‌خورد! تا روز قبل این‌قدر آتش دشمن زیاد نبود. با حاجی از سنگر بیرون آمدیم؛ آنچه می‌دیدیم باورکردنی نبود. یک برجک خاکی با ارتفاع نزدیک به هشت متر کنار سنگر فرماندهی بالا رفته بود!!

در چهره‌ی حاجی هم عصبانیت دیده می‌شد و هم خنده....

راهی به سوی نور
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

#درآمدی_بر_مبانی_مراقبت_معنوی

(مبانی و شیوه ی ارائه)

#دکتر_مهدی_احمدی_فراز

دکتر محمدرضا شعربافچی و...


مراقبت معنوی عبارت است از معنایابی و‌معنابخشی به ارتباطات چهارگانه ی انسان با خدا، خود، خلق و خلقت، برای رسیدن به نظام باور و عمل که در سایه ی قرب به خدا زندگی را ارزشمند و مرگ را معنادار می کند. 

پ.ن: مطالعات پیرامون پایانامه همچنان ادامه دارد!

راهی به سوی نور
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

#تفسیر_سوره_کوثر

#علی_صفایی_حائری


نبود امکانات و افرادِ همراه، مانع حرکت و عامل توقف نیست؛ که باید در تنهایی تولید کرد و از زیادی جمعیت دوست مغرور نشد و از کثرت دشمن خود را نباخت. اگر مبارزه موسمی و فصلی بود، نه مستمر و همیشگی و اگر رجحان و ضرورتی نبود، می شد که از یک کار تفننیِ موسمی، چشم پوشید و به خاطر نبود یار و کثرت دشمن کنار کشید. منی که توانایی بالقوه و تولید و تکثیر خودم را می شناسم، دیگر چرا در تنهایی مأیوس شوم؟ و منی که انگیزه ها و عوامل پیروزی را پیش چشم دارم، چرا از زیادی جمعیت دشمن بترسم؟ هنگامی که تو موضع و پست ها را در دست داشتی، دریای گسترده نیروهای دشمن، طعمه ی مناسبی برای نابودی آن ها و شکار تو خواهد بود...

پ.ن: هرچی از خوب بودن کتاب بگم کم گفتم ، این روزها به آرامشی که این کتاب، برای پذیرش موقعیت ها بهم داد نیاز داشتم، برای ترغیبم به انجام عکس العمل مناسب... عالی بود

پ.ن٢: خوندن کتاب کلا ٣ساعت طول میکشه، حتما بخونید.

راهی به سوی نور
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

#لینالونا

#کلر_ژوبرت


دلت می خواهد داستانم رابرایت بگویم؛ که چرا پیشت آمده بودم؟

توی سرزمینِ ما، وسطِ جنگل کاج، همه مو قرمزند؛ این شد که هرکس من را با موهای آبی ام می دید، می گفت:«چه دختر قشنگی!»

کوچک تر که بودم، خیلی خوشم می آمد، ولی بعد خسته شدم. با خودم گفتم: چرا همه فقط قشنگی ام را می بینند؟ چرا هیچ کس نمی گوید: «چه دختر مهربانی!» یا «چه دختر زرنگی!»؟... 

پ.ن: داستان برای کودکان است، درباره ی فلسفه ی حجاب، توسط نویسنده ای فرانسوی، که مسلمان شده.

پ.ن۲: هرچقدر هم که تلاش می کردی، نمی تونستی انقدر جالب و‌درست، کتاب مسئله ی حجاب شهید مطهری رو کودکانه اش کنی! مرحبا به این فکر و قلم 

پ.ن۳: کار متقن و «آتش به اختیار» یعنی این. 

پ.ن۴: می شه یه نسخه از این رو ‌داد گشت ارشاد بده به اون دخترایی که می گیرن، بخونن

پ.ن۵: چقدر همه بهم خندیدن وقتی از نمایشگاه این کتاب رو ‌خریدم!😃

راهی به سوی نور
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#شام_برفی

#محمد_محمود_نورآبادی

با مقدمه و بازنگری سعید عاکف


شب حمزه به قولش عمل کرد و به همه لباس نو داد. ژاکت های کاموایی خیلی روی وضع روحی مان تاثیر گذاشت. حالا دیگر می توانستیم لباس های پر از چرک و کثیفی را بشوییم. این تاثیر وقتی صد چندان شد که دیدیم سهم غلامعلی و جعفر دو ژاکت مشکی است! جعفر همان کسی بود که چند شب قبل آه کشید و گفته بود: یا امام حسین(علیه سلام) من پنجاه سال برای تو لباس مشکلی پوشیدم و حالا شرمنده تم...

و غلامعلی فورا در جوابش گفته بود: آقا خودش عنایت می کنه، ان شاءالله...

حالا در این لحظه ما هم پا به پای آن دو، گریه می کردیم و اشک می ریختیم. جعفر با آن لهجه ی دل نشینش می گفت: قربون آقام امام حسین(علیه سلام) بشم که بین تکفیریِ بی دین هم نوکر خودش رو فراموش نمی کنه!...

پ.ن: اونا که با نوشته های آقای عاکف آشنان، می دونن ایشون الکی مقدمه برای کتابی نمی نویسه!

پ.ن۲: داستان، سرگذشت ۴۹زائر ایرانی است که در سال ۹۱ به دست تکفیری سوریه اسیر شدند. داستانی که شاید خیلی از ما تا به الان حتی نمی دانستیم اتفاق افتاده!

پ.ن۳: بدتر از داعشی! عده ای نور منبعث شده از مغز هستن که از این عده دفاع می کنن. شگفتی خلقتن یعنی اینا‌.‌

راهی به سوی نور
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

#حکایت_خرد_شدن_آینه_ها

پرچین یکصدوچهارم

سوره نوشت های سوره مبارکه همزه


انسان که خود را دارا ببیند، به دارایی هایش که مغرور بشود، فکر می کند دارایی هایش همیشگی است، اینجاست که همه را زیر پایش می گذارد و خُرد می کند؛ باورش این می شود که هرکس که ندارد، نباید باشد و هرکس که دارد، داراییش مال اوست؛ آن وقت است که دیگر از این همه توهم دارایی بیرون نخواهد آمد. او حالا دارای عذابی سخت است، و این برای او تبدیل به یک دارایی همیشگی شده است. خدا نکند انسان از دارایی هایش به اینجا برسد!

پ.ن: «همز» و «لمز» کردن دیگران، حتما باعث خرد شدن خودِ آدم میشه! شک ندارم.

پ.ن۲: حتی حق نداری خودت را هم «همز» و «لمز» کنی...این یعنی خدا روی کرامت تو حساب باز کرده است.

پ.ن۳: اوصیکم به رفتنِ کلاس یا دیدن یا شنیدن یا مطالعه ی کتاب های تدبر در قرآن مدرسه قرآن دانشگاه تهران...

راهی به سوی نور
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#داستان_راستان_۲

#متفکر_شهید_استاد_مرتضی_مطهری


در این میان مردی از مسلمانان فراری از کنار یکی از مجروحین به نام سعدبن ربیع-که ۱۲زخم کاری برداشته بود- عبور کرد و به او گفت:

«از قراری که شنیده ام پیغمبر کشته شده است!» 

سعد گفت: «اما خدای محمد زنده است و هرگز نمی میرد. تو چرا معطلل و از دین خود دفاع نمی کنی؟ وظیفه ی ما دفاع از شخص محمد نبود که وقتی کشته شد موضوع منتفی شده باشد، ما از دین خود دفاع کردیم و این موضوع همیشه باقی است.»

پ.ن: جریان در پی جنگ احد و شایعه ی کشته شدن پیامبر اتفاق افتاده است.

پ.ن۲: اگر می خواهید کار فرهنگی کنید! مردم رو شهید مطهری بخون! کنید...

پ.ن۳: در نزدیکی های شهادتشون، از خدا علوّ درجانشون رو می خوام. شادی روحشون صلوات

پ.ن۴: چیزی درباره ی شهید پالیزوانی می دونید؟

راهی به سوی نور
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

#تو_می_آیی

#استاد_علی_صفائی_حائری

#عین_صاد


به جان تو! که این دل گرچه خواستار است، ولی بازیگوش هم هست. بازیگر هم هست. بازیچه هم هست و تماشاچی هم هست. این دل، لاهی و غافل هم هست، مگر اینکه بلایی بیدارش کند و تازیانه ای وقوفش  را برانگیزد و مدام، او را یاداوری کند و با فکر و ذکر، این عشق بی قرار را بارور سازد. تو از رعایت و چوپانی این دل سرگشته، دست بر ندار و بر جست و خیزهای این فراموشکار غافل که گاه به مرتعی چشم می دوزد و گاه با گرگی پیمان می بندد و در نهایت از خودش و از اندازه هایش و استمرار و ارتباطش و از تو که آموزگار عشق و‌ پرستار رنج هایش هستی،چشم می پوشد، خشم نگیر...

پ.ن:حضور تو پیداست، من غائبم، آیا امید ظهوری هست؟

پ.ن۲: یادم بده که از تو، جز تو نخواهم....

راهی به سوی نور
۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر