راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۱ برکت

مطالب پربحث‌تر

۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معرفی کتاب» ثبت شده است

#لحظه_های_انقلاب

#محمود_گلابدره_یی

#کتاب


آیا به این نتیجه نمی رسی که جمله ی «بهشت زیر پای مادران است»، بزرگ ترین حرف است؟ اگر مادرت و مادر جامعه ات، تو را از همان لحظاتی که سر بر سینه اش گذاشته ای تا روزی که خود سری را بر سینه ات می گذاری، از همه ی زیر و‌بم های فکری و فلسفی و سیاسی و اجتماعی اجتماعت آگاهت کند، آیا دیگر دزدان ناآگاه، آگاه از زد و‌بندها و‌دروغ و دونگ هایی خواهند شد که توی آگاه را بتوانند در پناه این که می خواهند آگاهت کنند، آگاهانه کلاه سرت بگذارند و‌بر کولت سوار شوند ...آیا روزی بشر به این روز می رسد که همه ی هم و غمش را در این راه صرف کند که مادران را از همه چیز آگاه کند یا مام وطن آگاهی بسازد که تمام طفلان پاک و‌معصومِ شفاف ذهنِ ناآگاهش را زیر بالش بگیرد و پرورشش بدهد؟

پ.ن: کتاب روزنوشت ها و مستند نگاری های نویسنده است، از ماه های انتهایی حکومت پهلوی و روزهای پر تلاش و‌پر اضطراب نزدیک به پیروزی انقلاب اسلامی، از روزهایی که همه انتظار آمدن امام به کشور را دارند.

پ.ن٢: کتاب هدیه ی یه دوست بود! و چون خیلی بده کتاب هدیه رو نخونی! تمومش کردم

راهی به سوی نور
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

#رقصی_چنین_میانه_میدانم_آرزوست

#شهید_دکتر_مصطفی_چمران



احساس می کردم که عاشوراست و در حضور حسین(ع) می جنگم

و او چابکی و زبردستی مرا تحسین می کند، و عشق بی پایان من 

و از قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد

او می داند که چقدر به او عاشقم و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم

من بازیافته ام- من رفته بودم- من متعلق به خدایم

من دیگر وجود ندارم- منی و منیتی دیگر نیست

دیگر به کسی عصبانی نخواهم شد. دیگر به نام خود و برای خود قدمی بر نخواهم داشت، دیگر هوا و هوس در دل خود نخواهم پرورد. آرزو را فراموش خواهم کرد. دنیا را سه طلاقه خواهم نمود. همه ی دردها و شکنجه ها

و زخم زبان ها را خواهم پذیرفت...


پ.ن: حاج آقا پناهیان: شهید چمران سخت‌ترین لحظۀ جنگیِ خودش را به تصویر کشیده در جزوه‌ای که به نام رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست آورده، اگر نخوانی‌اش عمرت هدر است. هفتاد سال زندگی کن هر جوری می‌خواهی، این را نخوانده باشی عمرت ضایع است.

پ.ن١: جالبه که حضرت آقا می فرمایند خروجی دانشگاه‌های جمهوری اسلامی به نحو قاعده باید چمران‌ها باشند نه به استثنا!

پ.ن٢: همیشه همه چیزِ  شهید چمران ‌واسم خاص بوده! درس خوندنش، عرفانش، فعالیت های چریکی ونظامیش، ازدواجش، ادبیاتش و...

راهی به سوی نور
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

#با_اجازه_بزرگ_تر_ها_بله

(خاطراتی از خواستگاری به سبک شهدا)

#مسعود_دهقانی_پیشه



قبل از آن که ماشین را روشن کند، دست مرا گرفت و بوسید. می بوسید و همانطور با گریه از من تشکر می کرد. من گفتم:"برای چی مصطفی؟" گفت: "این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده، برای من مقدسه و باید اون رو بوسید." گفتم:" از من تشکر می کنی؟ خب، این که من خدمت کردم، مادرم بود، مادر تو نبود که این کارها رو می کنی."

گفت: "دستی که به مادرش خدمت می کنه مقدسه و کسی که به مادرش خیر نداره به هیچ‌کس خیر نداره. من از تو ممنونم که با این محبت و عشق به مادرت خدمت کردی."

گفتم: "مصطفی! بعد از همه ی این کارها که با تو کردن این ها رو داری می گی؟"

گفت: "اون ها که کردن حق داشتن، چون تو رو دوست دارن، من رو نمی شناسن و این طبیعیه که هر پدر و مادری می خواد دخترشون رو حفظ کنه."

هیچ‌وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم.

بعد از این جریان مادرم منقلب شد، می گفت:"من اشتباه کردم این حرف ها رو زدم...."

پ.ن: کتاب داستانک هایی از خاطرات خواستگاری ٢٠شهید از جمله شهید  یاسینی،ستاری، مدق،باکری،آبشناسان، امام خمینی (ره)، بابایی، شهریاری،چمران، کلاهدوز و... است و چگونگی شروع زندگی مشترک آن ها

پ.ن١:  کتاب زنونه و‌مردونه نداره، 

چه مرد،چه زن کلی چیز می تونن یاد بگیرن از کتاب.

راهی به سوی نور
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#کف_خیابان

#محمدرضا_حدادپور_جهرمی


این بار فتنه اکبر ، در قالب موافق و‌مخالف نظام داشت جلوه می کرد! هرچیزی که ما داشتیم آن ها از چند ماه قبلش تلاش کرده بودند که برای خودشان بتراشند و‌داشته باشند!

مثلا ما آخوند و عالم و مرجع داشتیم، آن ها هم آخوند و عالم و مرجع و مؤسسه داشتند و ‌حتی کفن پوش و قرآن به دست، میتینگ هم گذاشتند! تازه علما و آخوندها و مراجع آن ها بلند شدند آمدند کف خیابان اما مال ما...حالا بگذریم!

ما خانواده شهید و ‌رزمنده و جانباز داشتیم، آن ها هم خانواده های شهدا را علم کردند و حتی قبل از انتخابات رو کردند و میتینگش  هم گذاشتند! تازه، بعضی از خانواده های رزمنده و شهدای ما معمولا بعد از انتخابات و مراسم های راهپیمایی پیدایشان می شود اما مال آن ها هنوز هیچی به هیچی نیست، بلند شدند توی روی نظام ایستاده اند و می گویند حقمان را از این انتخابات می گیریم!

ما سران کشوری و لشکری داشتیم، آن ها هم شب قبل از انتخابات در حسینیه ....همه سرانی که پشتشان بودند را با همان ماشین های ضد گلوله و شیشه های دودی حاضر کردند! بعضی سران ما فقط شاید چهره شان را بشود در مراسم عزاداری هایی که در بیت آقا برگزار می شود دید و حداکثر در راهپیمایی ۲۲بهمن و تا حدودی هم نماز جمعه! 

ما هیچ‌چیزی از آن ها بیشتر نداشتیم جز یک چیز! شده تا حالا فقط یک چیز از رقیبت بیشتر داشته باشی اما خیالت جمع و خاطرت راحت باشد که همان یک چیز را کسی دیگر ندارد و حالا حالاها هم نمی تواند لنگه اش را پیدا کند؟! فقط می شد همین حس را داشت، چون ما فقط «یک چیز» بیشتر از آن ها داشتیم که آن «چیز» یعنی «همه چیز» برای ما! ما یک «آقا» داشته و داریم که آن ها نداشتند و ندارند! و همین حضرت آقا برای ما یعنی همه چیز...

پ.ن:جانا سخن از زبان ما می گویی...

پ.ن2: کتاب، یک مستند داستانی، با موضوع حوادث اطراف فتنه 88 است، داستانی که تین که یک خودکشی در توالت نزدیک یک گاراژ شروع شده اما در آن جا نمی ماند و به جاهایی می رسد که حتی فکرش را هم نمی کنیم. 

پ.ن3: ما فکر می کنیم اسامی کتاب، تصادفی انتخاب شده، شماهم قبول کنید مثلا!

پ.ن4: نویسنده خودش امنیتی بوده یا هست؟ واقعا چقدر خوب گِره می ندازه تو داستان و‌بعد حل می کنه !احسنت

پ.ن 5: چقدر قشنگ گفت، از مدلینگ ها و شوهای و‌پارتی ها و سرنوشتشون، از چرایی توجه دادن روی بحث پوشش و حجاب، از خباثت های در لباس روحانیت، از آیت الله مصباح یزدیِ خار چشم شده برای دشمن، از تقابل دو طیف جامعه ی زن، از قدرت زن و... احسنت

راهی به سوی نور
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

#یادت باشد

#شهید_مدافع_حرم_حمید_سیاهکالی_مرادی

به روایت همسر شهید

#نشر_شهید_کاظمی


وقتی از حمید نتوانستم موردی به عنوان بهانه پیدا کنم سراغ خودم رفتم. سعی کردم از خودم یک غول بی شاخ و دُم درست کنم که حمید کلاً از خواستگاری من پشیمان شود، برای همین گفتم:«من آدم عصبی هستم، بد اخلاقم، صبرم کمه، امکان داره شما اذیت بشی »، حمید که انگار متوجه قصد من از این حرف ها شده بود گفت:«شما هر چقدر هم عصبانی بشی من آرومم، خیلی هم صبورم، بعید می دونم با این چیزها جوش بیارم».

گفتم:«اگه یه روزی برم سرکار یا برم دانشگاه، خسته باشم، حوصله نداشته باشم، غذا درست نکرده باشم، خونه شلوغ باشه، شما ناراحت نمیشی؟»، گفت:« اشکال نداره، زن مثل گل می مونه، حساسه، شما هر چقدر هم که حوصله نداشته باشی من مدارا می کنم»...


...رفته بودم قم زیارت حرم کریمه اهل بیت، اونجا به خانوم گفتم یا حضرت معصومه(س) میشه اونی که من دوستش دارمو بهم برسونی؟ دل من پیش فرزانه مونده، منو به عشقم برسون! من تو رو از کریمه اهل بیت گرفتم».


باز کمی صبر کرد و دست آخر گفت:«میشه مهریه رو کمتر بگیریم؟ من با چهارده تا موافق ترم». تا گفت مهریه یاد حرف های دیروز و پیشنهاد مادرم به حمید افتادم که قرار بود موقع خرید حلقه، سر مهریه چانه های آخر را بزند! گفتم:«این هغمخ تأمل برای همین بود؟ من که نظرم رو همون دیروز گفتم، همه فامیل های سمت مادری من مهریه های بالای پونصد تا سکه دارن، باز من خوب گفتم سیصد سکه، دویست تا به شما تخفیف دادم، شما قبول کن خیرش رو ببینی!» هیچ حرفی نزد، از روز اول که با هم صحبت کردیم همین رفتار را داشت، فقط می خواست من راضی باشم، این رفتار برایم خیلی با ارزش بود.


نفهمیدم چطور شد خوابم برد، ساعت از نیمه شب گذشته بود که با صدای گریه حمید پریدم، دستم را گرفته بود و اشک می ریخت، گفتم «عه چرا داری گریه می کنی،نگران نباش چیز خاصی نیست »، گفت می ترسم اتفاقی برات بیوفته....آن شب تا صبح کارش شده بود کنار تخت من نماز بخواند، پلک روی هم نگذاشت، فکر کنم یک دور منتخب مفاتیح را تمام کرد...

پ.ن1: چقدر رعایت حق الناس... معموله  که آدمی که موتور رو تو‌ کوچه روشن نمی کنه که صداش همسایه ها رو بیدار نکنه، آدمی که متعهده از مغازه ی نزدیک خونه خرید کنه، آدمی که کتابی که بهش دادن که به کتاب خونه برگردونه رو چون اجازه نداره نمی خونه، آدمی که برای کار شخصی از بیت المال استفاده نمی کنه و... قلبش پر از ایمانه. همین قلب باعث میشه اگه دوست بود، بشه بهترین دوست، اگه همسایه بود بشه بهترین همسایه ، اگر همسر بود بشه بهترین همسر...

 

پ.ن2:حتما صبوری و ‌قناعت و‌ ایمان همسر شهید مکمل این رفتار های مومنانه بوده.

راهی به سوی نور
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

#خداحافظ_سالار

خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر لشگر پاسدار#شهید_حسن_همدانی

#حمید_حسام


غبار فتنه خوابید و حسین پس از چند شبانه روز بی خوابی، با قیافه ای خسته به خانه آمد. یک آلبوم بزرگ زیر بغلش بود. عکس های جوان های آش و لاش با سر و صورت های خونین، چشمان از حدقه درآمده و‌ بدن های چاقو خورده، چند تا رو که دیدم،حالم خراب شد. گفت:«این بسیجی ها، دستشون تفنگ نبود. قمه و چاقو هم نبود. جرمشون دفاع از نظام و رهبری بوده که اینجوری شدن.»

گفتم:«حالا این عکسا رو برا چی آوردی خونه؟»

گفت:« می خوام به هرکس که گفت جمهوری اسلامی جواب اعتراض مردم رو با گلوله داد، نشون بدم که برخورد ما با این ماجرا، در اوج رعایت و ‌رأفت بود که بچه هامون اینجوری شدن.» و یک خاطره گفت:« توی اتاق کنترل بحران، از طریق دوربین های سر چار راه، تصویر یکی از این جون های بسیجی رو دیدم که چند نفر با چاقو و قمه دوره اش کردن و یه عکس از حضرت آقا دادن دستش و گفتن، پاره اش کن. بسیجی، عکس رو به سینه چسبوند. اول زدنش و بعد یکی با قمه گذاشت وسط کمرش و‌قطع نخاع شد.»...

پ.ن:قشنگ نبود، عالی بود...

پ.ن٢: یه وقتایی آدم فکر می کنه اگر امثال این آدم ها اسمشون میشه جهادگر، اونوقت ما کجای کاریم؟

راهی به سوی نور
۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#هوری

زندگی نامه و خاطرات سرلشگر شهید #علی_هاشمی

#گروه_ابراهیم_هادی


یک روز یکی از نیروهای جدید آمد پیش حاج علی و گفت: من می‌خوام در شناسایی پشت منطقه‌ی دشمن رو ببینم؛ دوربین می‌خوام که نداریم. برجک می‌خوام، اون رو هم نداریم.

حاجی فرستادش تا از ارتشی‌ها یک دوربین قرض بگیره. بعد از مدتی دیدم همان گروهبان آمد پیش حاجی و شکایت کرد. می‌گفت: نیروی شما قرار بوده دو روزه دوربین رو پس بده، اما الان دو ماه است که پس نداده.

حاجی صداش کرد و گفت: چرا دوربین آقا رو نمی‌دی؟ اون بنده‌ی خدا هم گفت: شما از ما کار می‌خوایی، ما هم که وسیله نداریم، مجبور می‌شیم امانت رو پس ندیم! حاجی وساطت کرد و موضوع تمام شد.

بعد حاجی هر طور بود دوربین تلسکوپی تهیه کرد و تحویل آن جوان داد. آن جوان دوربین را گرفت و گفت: خب، دست شما درد نکنه، حالا یک برجک هم نیاز داریم. می‌خوام عراقی‌ها رو ببینم، یه لودر هم بده تا برجک خاکی بزنیم. حاجی با آن صبر و تحمل و اعتمادی که به نیروهایش داشت لبخندی زد و به بچه‌ها گفت یک لودر بدهند.

فردا صبح، هوا کمی روشن شده بود که دیدیم همین‌طور اطراف سنگر فرماندهی خمپاره به زمین می‌خورد! تا روز قبل این‌قدر آتش دشمن زیاد نبود. با حاجی از سنگر بیرون آمدیم؛ آنچه می‌دیدیم باورکردنی نبود. یک برجک خاکی با ارتفاع نزدیک به هشت متر کنار سنگر فرماندهی بالا رفته بود!!

در چهره‌ی حاجی هم عصبانیت دیده می‌شد و هم خنده....

راهی به سوی نور
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

#لینالونا

#کلر_ژوبرت


دلت می خواهد داستانم رابرایت بگویم؛ که چرا پیشت آمده بودم؟

توی سرزمینِ ما، وسطِ جنگل کاج، همه مو قرمزند؛ این شد که هرکس من را با موهای آبی ام می دید، می گفت:«چه دختر قشنگی!»

کوچک تر که بودم، خیلی خوشم می آمد، ولی بعد خسته شدم. با خودم گفتم: چرا همه فقط قشنگی ام را می بینند؟ چرا هیچ کس نمی گوید: «چه دختر مهربانی!» یا «چه دختر زرنگی!»؟... 

پ.ن: داستان برای کودکان است، درباره ی فلسفه ی حجاب، توسط نویسنده ای فرانسوی، که مسلمان شده.

پ.ن۲: هرچقدر هم که تلاش می کردی، نمی تونستی انقدر جالب و‌درست، کتاب مسئله ی حجاب شهید مطهری رو کودکانه اش کنی! مرحبا به این فکر و قلم 

پ.ن۳: کار متقن و «آتش به اختیار» یعنی این. 

پ.ن۴: می شه یه نسخه از این رو ‌داد گشت ارشاد بده به اون دخترایی که می گیرن، بخونن

پ.ن۵: چقدر همه بهم خندیدن وقتی از نمایشگاه این کتاب رو ‌خریدم!😃

راهی به سوی نور
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#حکایت_خرد_شدن_آینه_ها

پرچین یکصدوچهارم

سوره نوشت های سوره مبارکه همزه


انسان که خود را دارا ببیند، به دارایی هایش که مغرور بشود، فکر می کند دارایی هایش همیشگی است، اینجاست که همه را زیر پایش می گذارد و خُرد می کند؛ باورش این می شود که هرکس که ندارد، نباید باشد و هرکس که دارد، داراییش مال اوست؛ آن وقت است که دیگر از این همه توهم دارایی بیرون نخواهد آمد. او حالا دارای عذابی سخت است، و این برای او تبدیل به یک دارایی همیشگی شده است. خدا نکند انسان از دارایی هایش به اینجا برسد!

پ.ن: «همز» و «لمز» کردن دیگران، حتما باعث خرد شدن خودِ آدم میشه! شک ندارم.

پ.ن۲: حتی حق نداری خودت را هم «همز» و «لمز» کنی...این یعنی خدا روی کرامت تو حساب باز کرده است.

پ.ن۳: اوصیکم به رفتنِ کلاس یا دیدن یا شنیدن یا مطالعه ی کتاب های تدبر در قرآن مدرسه قرآن دانشگاه تهران...

راهی به سوی نور
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

#داستان_راستان_۲

#متفکر_شهید_استاد_مرتضی_مطهری


در این میان مردی از مسلمانان فراری از کنار یکی از مجروحین به نام سعدبن ربیع-که ۱۲زخم کاری برداشته بود- عبور کرد و به او گفت:

«از قراری که شنیده ام پیغمبر کشته شده است!» 

سعد گفت: «اما خدای محمد زنده است و هرگز نمی میرد. تو چرا معطلل و از دین خود دفاع نمی کنی؟ وظیفه ی ما دفاع از شخص محمد نبود که وقتی کشته شد موضوع منتفی شده باشد، ما از دین خود دفاع کردیم و این موضوع همیشه باقی است.»

پ.ن: جریان در پی جنگ احد و شایعه ی کشته شدن پیامبر اتفاق افتاده است.

پ.ن۲: اگر می خواهید کار فرهنگی کنید! مردم رو شهید مطهری بخون! کنید...

پ.ن۳: در نزدیکی های شهادتشون، از خدا علوّ درجانشون رو می خوام. شادی روحشون صلوات

پ.ن۴: چیزی درباره ی شهید پالیزوانی می دونید؟

راهی به سوی نور
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر