راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

بهارم روشن است...

برات مشهدم را از مهمان خانه ات  شدن،گرفتم 

و...

برات کربلا را از امام رئوفم خواهم گرفت....

برای تمامی این لحظه های نورانی ممنونم

پ.ن:قرار بود هر سری که میام از قبلم بهتر شده باشم

هر سری ترک یه گناه...اصلا فکر نمیکردم قرار بعدیمون این روزا باشه...

خدا رو شکر سر قول اولم بودم..

توفیق بده واسه قول دوم....


توالی اتفاقات رو دوست دارم...خدای حکیمم ممنون... هزار بار ممنون

راهی به سوی نور
۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

برای خودت حساب کتاب کرده بودی، طول کشید که خودت را راضی کنی که لزوم و وجوب  حضورت جای دیگر است.

انگار زبانت برای نه گفتن قفل شد.گفتی می آیم.گفتی می پذیرم....

شروع شد.نرفتی،که بردنت....

نگرانی هایت انگار یک به یک با دست های توانگر دیگری به اتفاقات مثبت تبدیل می شد.

می شود کیلومتر ها دور تر از اینجا بروی و حس غربتت کم تر شود،میان مردمی که هرگز ندیده ای شان.

پا بگذاری جا پای خودت،آنجا که باید باشی اما هرگز پایت هم به آنجا نرسیده باشد.

می روی...کوله بارت پر از سنگینی باری که ناخودآگاه و آگاه با خودت آوردی اینجا که زیر شر شر بارانش زمین بگذاری...

که رودهای جاری شده اش بشوید غبار لحظه های بی قرارت را...

دلم برای خودم سوخت.چه حالی را تجربه می کرد،زمان هایی که از همان روز اولش نگران پایانش بود. هوایی که بلعیده می شد مبادا حالش را فراموش کنی.

پاهایت می لرزند برای بازگشتی که نکند بازگشت به همان روزهای قبلت باشند.

دستت توانش می برد وقتی فکر می کنی معصومه و معصومه ها به امید دست نوازشگر چه کسی باید رها شوند.

می روی...

می روی در حالی که بیش از آنکه یاد داده باشی یاد گرفته ای.

بیش از آنکه دردی را مرهم گذارده باشی، دست غیبی روی زخم های دلت مرهم گذاشته...

چه کسی انقدر بزرگت کرده است؟صبر را چه کسی لحظه آخر در چمدانت جا داده است...

خدای روزی رسانِ کپر نشینان هنگر و همستان مگر روزی تو را فراموش خواهد کرد؟خدای زهرا،خدای بلقیس خدای ادمهای خوب روستا.‌..و چقدر برایت درک بزرگی این ادم ها سخت است.

قناعت را اینجا از نگاه مردم پوم باید چشید.

باید آرامش را از لبخندهای خالصانه این کودکان به امانت گرفت.

 اینجا میایی که بفهمی زندگی و مسیرش پراست از سنگ های ریز و درشت که همین هموار نبودنش درس می شود برای لحظه های زندگی ات.

می فهمی مجاهدتت را برای هموار کردن مسیری که فرجامش نور امید می شود برای ادامه دادنش

جهاد سازندگی جذب دل های همراهان و دوستان است، باید دانست کنار دفاع از هجمه دشمن،جذب دل های مردمی که پایدارترین هستند در دفاع و دل بستگی به حکومت اسلامی چقدر لازم و ضروری است.

نباید وارثان زمین را فراموش کرد...نباید سنگینی تکلیفت بی حس شود روی دوشت...

مهمان مردم اینجا نبوده ام....آذوقه و توشه راهم را تو‌در دستانم گذاشتی....

می دانم

تو‌را که داشته باشم

برایم کافی است....برای تمام دو‌دنیایم کافی است.

ممنون بابت عیدی سال جدید...

 



مدت زمان: 32 ثانیه 

پ.ن: سکوت حرف های بزرگتر و‌بیشتری دارد برای تمام ناگفته ها...سکوت تجلی صبر است که بزرگت خواهد کرد...

راهی به سوی نور
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آیه ۵۸

سوره حج.....

تمام نگرانیم تموم شد....



حالا...

سرشارم از امید و التماس تحقق وعده...‌

سرشار از حس خوب...

راهی به سوی نور
۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

عید امسال کجا میری!!! شمال؟

-نه

کیش؟

-نه

از اینجور جاها نمیری!

-نه

پس می مونی فصل یک پایان نامه ات رو می نویسی؟

-نه

گشتن مقاله برای موضوع هات؟

-نه

کجا می ری پس؟!

-.... ی

.....

عید امسال کار زیاد داشتم،کلی برنامه ریزی تفریحی و خانوادگی

کلی قول و قرار واسه برنامه های درسی عقب افتاده

کلی ذوق واسه مسافرتهای نوروزی

اما 

توفیق اجباری شد که برم اردو جهادی...

راستش وقتی فهمیدم فرصت رفتم هست هم،وسوسه ی حضور نداشتم...

تا اینکه گفتن،اگه بیای بقیه می تونن بیان،اگه نه بخش مربوط به شما حذف...‌

دلم نیومد خودخواه باشم..‌که به خاطر خودم،فرصت و از بقیه بگیرم....

گفتم میام...

بدون اینکه قبلش به خانواده بگم...بدون اینکه یه لحظه فکر کنم به اون همه کار نکرده درسی که قرار بود این چند وقت بکنم....بدون اینکه فکر کنم فامیل و دید و بازدیدهای نرفته رو چطور میشه جواب داد؟


یه چیزی راضیم می کرد...تو تمام این چندسال،اونجا که سکوی پرش رشدم بود،سفرهای اردو جهادی بود...اونجا که بی خجالت،بی تعارف می گفتم خودم!برام مهمه شده که اومدم و کار می کنم....اردوهای جهادی بود....

دلم شدید واسه این خاطره تنگ شده...واسه کلی چیز که نه میشه گفت نه میشه بدون حضور در اونجا بازسازیش کرد.

امسال عید میرم یه جا که نه درخت داره،نه دریا،نه ویلا داره، نه هتل شیک و راحت...

امسال عید نه خبری از قایق سواری هست،نه خبری از تهران گردی...نه موزه و سینما و رستوران گردی هست نه جوجه کباب و پارک چیتگر...

امسال عید یه زمین هست و خاک و آفتاب و خستگی....کلی نگرانی واسه مراحل مقدمه و حین کار‌، کلی بی خوابی ،کلی عذاب وجدان حاصل بی تجربگی اولین بارها....

اما،بعد سفرم،مطمئنم بوی خدا می گیرم...حداقل واسه چند روز

ادامه داشتنش یا نداشتنش دیگه با خودمه....


دارم می رم که خود گم شده ام رو پیدا کنم‌...می رم که بزرگ شم و برگردم....دلم برای این کارایی که خالص توش خودتو،دنیاتو، ظرفیتتو، کمبودهاتو،نقطه ضعف هاتو میبینی و چکش کاریت می کنن تنگ شده....

میرم که آدم برگردم....


پ.ن۱:گفته بودم امسال سال منه

شروع زهراییش، عید جهادیش....و این داستان قطعا ادامه دارد.


راهی به سوی نور
۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر