راهی به سوی نور

راهی به سوی نور

الهی به امید تو...
ما از نعمت های تو کفر را بیرون کشیدیم،
تو بیا از بدی های ما خوبی را به ما هدیه کن،
که آن کار ماست "بَدَّلوُا نِعمةَ اللهِ کُفراً"
و این کار تو "یُبَدِّل الله سَیِّئاتِهِم حَسَنات"...



در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود..

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن،
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
حرف های بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند.
کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جستجوی مخاطب خویشند.
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند...
روح را از درون به آتش می کشند.


وبلاگ قبلیم
rahibesoyenor.blogfa.com

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر




چندتا از مجروحین حوادث دی ماه رو آوردند بیمارستان ما برای ادامه درمان.

همین اول دلم برای جمهوری اسلامی ای که در رسانه ها مجروحین را کشته و در واقعیت بدون زمان معمولِ پذیرشِ بیمار، با اولویت این ها  را پذیرش کرده سوخت.
همه ی بیماران هم از مردم اغتشاشگر هستند.
 و تشابهات جالب در مجروح شدن دارند.

 

چند روزی از حضور حمید در بیمارستان گذشته. سابقه اعتیاد دارد و یک نوبت اوردوز با ترامادول.
Heavysmoker(مصرف زیاد سیگار) هست.
مهره های پایین کمری آسیب دیده( T8)، آسیبی عجیب.
پزشک مان که اتفاقا مذهبی نیست و  جزء ضد نظام ها باید دسته بندی اش کرد، گفته بود با تجربه ی چند ساله اش، تا به حال این تیر را در ایران ندیده.
 تیری که کانال نخاعی را به شدت و به طرز بی رحمانه ای آسیب رسانده.( احتمالا یوزی بوده،می دانید تفنگ یوزی ساخت کجاست؟؟)

 

امروز مادرش بین تمامی همکاران من را انتخاب کرد که سفره ی  درد و دلش را برایم پهن کند.(بسیاری از مواقع من مراقبت از بیمار را بر عهده دارم،منِ دل بسته به جمهوری اسلامی، و چقدر این جمهوری مظلوم است) 

تا چند دقیقه به جای حرف هایش، تماشایش میکردم.
به نظرم تارهای سفیدش ظرف همین چند روز بیشتر شده، اضطراب وجودش از نشنیدن های غیر عامدانه اش، از حرکات سریع و بی هدفش، از سوالات تکراری اش به راحتی توی چشم می آید.
در نهایت هم که گریه بالاخره راه خودش را پیدا کرده...
جالب است که امروز متوجه شدم حمید تیرانداز را دیده!
 نه که چهره اش را دیده باشد، نه!چهره اش پوشانده بوده
 اما همانی بوده که پشت سرش شعارهای ضد حکومتی می داد. از این بابت مطمئن است، اما این را به کسی نگفته. حتی داستان تیراندازی را هم خیلی از درمانگرهای بیمارستان نمی دانند. اینجور راحت تر است و ما به این راحتی احترام گذاشته ایم و در شرح حال ها می گوییم آسیب نخاع بر اثر تروما(ضربه+.
کدام تروما؟ دیگر توضیحی نمی دهیم.

در دلم شرح واقعه را، گوشه ای بی صدا برای دنیا تعریف می کنم، بیمارgunshot (شلیک گلوله) شده، با گلوله مستقیم،  یعنی دقیق دقیق اگر بخواهم صحنه را بازسازی کنم، یک نفر وسط شلوغیِ جمعیت؛ احتمالا همان لحظه که حمید را شیر می کرده که جلو برود یا صدایش را بلند تر کند، باریکه ی لوله ی تفنگ را دقیقا روی کمرش گذاشته، و آن وقت که حمید فشار لوله را حس کرده و عقب را نگاه کرده، همان لحظه او را برای همیشه خانه نشین کرده.
احتمالا از دیده شدن اسلحه ترسیده که بالاتر را نشانه نگرفته. مثلا مغزش را...


برای آنکه میخواهد وطن نباشد چه فرقی دارد، تو «یک تن» هستی، فرقی نمی کند از کدام طرف. مهم این است که عیار خشم و نفرت را بالاتر ببری، مهم این است که نباشی از هر طرف که هستی...

تصور این حجم از نامردی  برایم خیلی دردناک است.
کاش حمید در طرف درست ایستاده بود.

 

 

پ.ن: به دلیل محرمانگی، متن پس از ترخیص بیمار و با نام مستعار نوشته شده

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۰۴ ، ۱۷:۵۲
راهی به سوی نور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۱۶
راهی به سوی نور

مثلا بلند بلند بخونی و‌گریه کنی...

 

در کنار دجله سلطان بایزید

بود تنها فارغ از خیل مرید

ناگه آوازی زعرش کبریا

خورد بر گوشش که ای اهل ریا

آنچه داری در میان کهنه دلق

میل آن داری که بنمایم به خلق؟

تا خلایق قصد آزارت کنند

سنگ باران بر سر دارت کنند؟

گفت یا رب میل آن داری تو هم

شمه ای از رحمتت سازم رقم؟

تا که خلقانت پرستش کم کنند

از نماز و روزه و حج رم کنند؟

پس ندا آمد ز وحی ذوالمنن

نی ز ما و نی زتو، رو دم مزن

 

"عطار نیشابوری"

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۰۴ ، ۰۰:۵۴
راهی به سوی نور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ آبان ۰۴ ، ۲۳:۴۳
راهی به سوی نور

چه چیز تو رو از مرگ می ترسونه؟

جهل

 

چه چیز تو رو از زندگی کردن خسته میکنه؟ 

جهل 

 

 

اینکه نمی دونم...

همین فرمون رو برم یا کلا دور‌بزنم؟ 

واقعا گاهی از حجاب های نور، معاصرت، عادت می ترسم

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۰۸
راهی به سوی نور

شنیده بود که این‌بار باز دعوت نیست

کشید از ته دل آه و گفت: «قسمت نیست»

بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!

اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست

غمی‌‍‌ست در دل جامانده‌‌های کرب و بلا

که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست

میان ما که نرفتیم و رفته‌ها شاید

تفاوتی‌ست در آغاز و در نهایت نیست

همیشه آن که نرفته‌ست بی‌قرارتر است

همیشه آن که نرفته‌ست کم‌سعادت نیست

و آن کسی که در این راه اهل دل باشد

سر گلایه ندارد، پی شکایت نیست

خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد

نباید این همه دل دل کند، که فرصت نیست

 

✍️ مریم کرباسی

 

پ.ن: انا عند منکسره قلوبهم 

خودت گفتی ...

شکسته تر از حالا نبوده ام

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۰۴ ، ۲۳:۲۸
راهی به سوی نور

توی نوشته هام، گاها به صورت‌جلسات و یادداشت های جلساتِ دوران دانشجویی برمی خورم.

به اون مواردی که باید اول جلسه اشاره میکردم، به انتقاداتی که از بقیه و کارها داشتم، به خلاصه نظرات آدم ها راجع‌به یه موضوع چالشی، به دل نوشته هام بعد یه جلسه ی بد و به درد نخور و...

چقدر بالا پایین شدم 

و چقدر خاطرات تلخِ یه سری اتفاقات و یا یه سری آدم ها هنوز که هنوز هست طعم گسش زیر زبونم میاد و ناراحتم می‌کنه.

آدم هایی که الان حتی یادشون نمیاد چقدر اشتباه کردند و چقدر کارهاشون حتی تا الان تلخ مونده! 

 

پ.ن: ذنب به معنی دنباله است، کارهایی که تا مدت ها بعد اثرش و یادش و ادامه اش باقی مونده 

خدایا ذنب هایی که حتی یادم نمیاد رو ببخش 

و کاری کن بتونم اثرهای منفی کارهام رو جبران کنم...

 

یا غافر کل ذنوب

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۰۴ ، ۱۴:۵۳
راهی به سوی نور

دارم وسایل قدیمی رو مرتب میکنم، میخوام خیییییلی خالی کنم اتاق رو 

این چند وقت حس کردم تعلقاتم به دوست داشتنی هام رو باید کم و کم و کم کنم

که اگر فردا بهم گفتند بر حسب ضرورت یک چمدان بردار و راه بیوفت، یک چمدان بردارم و راه بیفتم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۰۴ ، ۱۴:۴۷
راهی به سوی نور

به اندازه ی جهان هستی خسته ام 

و به اندازه ی جهان هستی امیدوار 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۰۴ ، ۲۲:۱۱
راهی به سوی نور

بی آنکه به ما نزدیک‌تر شود از او حسابی ترسیده بودیم و بی آنکه از ما دور شود، کم کم بی‌خیالش می‌شدیم...

این رسم ما بود! مرگ ما را به خوبی می‌شناخت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۰۴ ، ۱۸:۴۷
راهی به سوی نور