چندتا از مجروحین حوادث دی ماه رو آوردند بیمارستان ما برای ادامه درمان.
همین اول دلم برای جمهوری اسلامی ای که در رسانه ها مجروحین را کشته و در واقعیت بدون زمان معمولِ پذیرشِ بیمار، با اولویت این ها را پذیرش کرده سوخت.
همه ی بیماران هم از مردم اغتشاشگر هستند.
و تشابهات جالب در مجروح شدن دارند.
چند روزی از حضور حمید در بیمارستان گذشته. سابقه اعتیاد دارد و یک نوبت اوردوز با ترامادول.
Heavysmoker(مصرف زیاد سیگار) هست.
مهره های پایین کمری آسیب دیده( T8)، آسیبی عجیب.
پزشک مان که اتفاقا مذهبی نیست و جزء ضد نظام ها باید دسته بندی اش کرد، گفته بود با تجربه ی چند ساله اش، تا به حال این تیر را در ایران ندیده.
تیری که کانال نخاعی را به شدت و به طرز بی رحمانه ای آسیب رسانده.( احتمالا یوزی بوده،می دانید تفنگ یوزی ساخت کجاست؟؟)
امروز مادرش بین تمامی همکاران من را انتخاب کرد که سفره ی درد و دلش را برایم پهن کند.(بسیاری از مواقع من مراقبت از بیمار را بر عهده دارم،منِ دل بسته به جمهوری اسلامی، و چقدر این جمهوری مظلوم است)
تا چند دقیقه به جای حرف هایش، تماشایش میکردم.
به نظرم تارهای سفیدش ظرف همین چند روز بیشتر شده، اضطراب وجودش از نشنیدن های غیر عامدانه اش، از حرکات سریع و بی هدفش، از سوالات تکراری اش به راحتی توی چشم می آید.
در نهایت هم که گریه بالاخره راه خودش را پیدا کرده...
جالب است که امروز متوجه شدم حمید تیرانداز را دیده!
نه که چهره اش را دیده باشد، نه!چهره اش پوشانده بوده
اما همانی بوده که پشت سرش شعارهای ضد حکومتی می داد. از این بابت مطمئن است، اما این را به کسی نگفته. حتی داستان تیراندازی را هم خیلی از درمانگرهای بیمارستان نمی دانند. اینجور راحت تر است و ما به این راحتی احترام گذاشته ایم و در شرح حال ها می گوییم آسیب نخاع بر اثر تروما(ضربه+.
کدام تروما؟ دیگر توضیحی نمی دهیم.
در دلم شرح واقعه را، گوشه ای بی صدا برای دنیا تعریف می کنم، بیمارgunshot (شلیک گلوله) شده، با گلوله مستقیم، یعنی دقیق دقیق اگر بخواهم صحنه را بازسازی کنم، یک نفر وسط شلوغیِ جمعیت؛ احتمالا همان لحظه که حمید را شیر می کرده که جلو برود یا صدایش را بلند تر کند، باریکه ی لوله ی تفنگ را دقیقا روی کمرش گذاشته، و آن وقت که حمید فشار لوله را حس کرده و عقب را نگاه کرده، همان لحظه او را برای همیشه خانه نشین کرده.
احتمالا از دیده شدن اسلحه ترسیده که بالاتر را نشانه نگرفته. مثلا مغزش را...
برای آنکه میخواهد وطن نباشد چه فرقی دارد، تو «یک تن» هستی، فرقی نمی کند از کدام طرف. مهم این است که عیار خشم و نفرت را بالاتر ببری، مهم این است که نباشی از هر طرف که هستی...
تصور این حجم از نامردی برایم خیلی دردناک است.
کاش حمید در طرف درست ایستاده بود.
پ.ن: به دلیل محرمانگی، متن پس از ترخیص بیمار و با نام مستعار نوشته شده