زلزله اومده...تواون گیرو ویر،پسر دایی کوچک عزیزمان که اولین باره زلزله رو تجربه کرده، می پرسه
زلزله مرده یا زن؟!
خدایا من جواب این بچه رو چی بدم؟
زلزله اومده...تواون گیرو ویر،پسر دایی کوچک عزیزمان که اولین باره زلزله رو تجربه کرده، می پرسه
زلزله مرده یا زن؟!
خدایا من جواب این بچه رو چی بدم؟
با وجوده اینکه به شدت سرم شلوغه، اما ترجیح دادم یه کم فکر کنم!
فیلم پر فکری بود...
اما به قول آبجی خانوم جان، دادگاه اجازه بده، مگه خدا اجازه داده؟
یادمه تو کلاس اخلاق حرفه ای هم کلی راجع به #اتونازی صحبت شد.
🎬تا زمان هست، پرواز را بیاموز تا در بیکران ابدیت، حیران نگردی!
🎬برای دوست داشتن و عشق ورزی نیازی به دلیل نیست
🎬✅ایمانِ منِ که روش زندگیم رو تعیین می کنه!
اما برای اون، روش زندگیشِ که ایمانشو تعیین می کنه...
#دیالوگ_پر_معنای
#فیلم
#دریای_درون
#the_sea_inside
مرگ از نظر شما یعنی چی?
واسه یکی مثل من که فعلا تو بخشی کار می کنه که تعداد مرگ و میرش بالاست و هر روز از کنار سرد خونه بیمارستان رد میشه، واژه ی ترسناکی نیست.البته تا وقتی با من و اطرافیانم کاری نداشته باشه.اما از اونجا که «کل نفس ذائقه الموت»این مسیله دست ما نیست.
وقتی پدربزرگم وفات کرد کوچیک بودم،خیلی یادم نمیاد چی شد و من چی کار کردم.
اما وقتی مادربزرگم وفات کرد، اونم در روزایی که هیچ کس انتظارشو نداشت مجبور شدم که راجع به این موضوع فکر کنم.
آروم نبودم، و این آروم نبودنم دلیلش نامشخص بود.من تا اون لحظه انقدر درباره مرگ خودم و عاقبتم و آخرتم فکر نکرده بودم، فکر نکرده بودم چقدر وظیفه به دوشم هست که ندیدمشون، یادم نبود که خیلی از جاها حقوقی گردنمه که ادا نشده و حتی تر شاید اصلا اون ها روبر عهده خودم نمی دونستم...
تنها چیزی که اون روزها ارومم می کرد، این بود که از اعمال ورفتار مادر بزرگ تا اونقدری که من می دونستم مطمئن بودم. از این که اون نماز شب های مادر بزرگ حتما تو روزای حساب و کتاب به دادش می رسه....
توی اون روزهای تلخ و پر از اشک و آه،یه چیزایی خوب تو ذهنم حک شد
یه تصمیم های بزرگ خوبی که گرفته شد
که یه چیزایی رو برام بی اهمیت کرد و یه چیزایی برام خیلی مهم شد.
انقدر که حالا از مرگ که نمی ترسم هیچ(البته شاید اینطوری فکر می کنم)، حتی دلم می خواد نهایت تلاشمو کنم که خوب و آماده باهاش مواجهه بشم.
حالا دلم می خواد هر روز به روزی فکر کنم که حسرت «ای کاش» به دلم میمونه و از الان جلوش رو بگیرم...
قران خوندم...
در تمام این روزها...
و تازه فهمیدم «الا بذکر الله تطمئنن القلوب» به چه معناست...
قرآن تنها مانوس این روزهای من شد...
نمی دونم یادتون میاد یا نه...ولی وقتی ایران شروع کرد به حمایت از دولت رسمی سوریه وکمک در برابر نیروهای متجاوز مثل داعش، خیلی ها حتی آدم خوب خوباش می گفتن نمیشه،کار تمومه!
اما ما گفتیم مقاوت...
این کلمه رو انقدر گفتیم و خیلی های دیگه اونور عملیش کردن، که چند روز قبل مرد خدا به وعده ی مردونه اش عمل کرد و عراق و سوریه رو از شر سایه منحوس داعش پاک کرد...
و صدالبته یادمون میمونه صحبت های آدم هایی که قرار بود با مذاکره این مشکل رو حل کنن... یادمون می مونه طعنه کنایه هایی که به شهدای مدافع حرم زدن، یادمون می مونه مرز کشی انسانی بین ایران و سوریه و عراق و حتی فرانسه!
یادمون می مونه که ترقه بازی داعش تو مجلس یادمون آورد که نعمت امنیت رو تا از دست ندی قدردانش نیستی...یادمون می مونه که اگه اونجا دفاع نمی کردیم باید تو همدان و کرمانشاه دفاع می کردیم
یادمون می مونه که حضرت آقا گفتن خرمشهر ها در پیش است و ...
یادمون میمونه که تو شادی و جشن و تبریک این اتفاق نصبت به خرمشهر که یه شهر بود و این اتفاق که دو کشوره چقدر کم کاری کردیم، از نهادی مثل صدا و سیما بگیرید تا نهادهای مردمی و تشکلات دانشجویی و...
اما
در آخر
یادمون میمونه که...
در بهار آزادی...جای شهدا خالی است
و یاد شعر آهنگران بخیر...
محسن جان نبودی ببینی شهر آزاد گشته....
💠تا حالا عزیزی گم کردی؟
نه... نه... منظورم تو بازار نیست...
تو پارک و طبیعت هم نه...
منظورم گم شده اِیه زیر آوار...
که ندونی زندگیش می تپه یا از تپش افتاده...
💠تا حالا شده وقت نداشته باشی؟
نه... نه... منظورم وقتِ شهر بازی رفتن نیست...
وقتِ کتاب خوندن هم نه...
حتی منظورم، وقتِ سرخاروندن هم نیست...
منظورم وقت عزاداری، برای عزیزته...
💠تا حالا شده هول هولکی چیزی بنویسی؟
نه... نه... منظورم مشق های کودکیت نیست...
منظورم گزارش پرستاریِ اخر شیفت هم نیست...
منظورم وصیت نامه است...!
💠تا حالا شده نگاهت یهو رنگ عوض کنه؟
نه... نه... اصلا نمی خواستم از عشقِ اولت چیزی بگم...
منظورم دیدنِ اولین بارِ بچت هم نیست...
منظورم نگاهیه به بچت که ندونی تو پس لرزه ی بعدی این نگاه ادامه پیدا می کنه یا نه؟
💠تا حالا شده صدای نَفَس نَفَس بشنوی؟
نه... نه... بعد از یه دویِ سریع رو نمی گما...
منظورم صدای نفسهات تو کوه نوردی هم نیست...
منظورم صدایِ نَفَس هایِ اخرِ پدر و مادرته کنارت...
💠تا حالا شده ندونی چی بگی؟
نه... نه... تو جلسه ی خواستگاری رو نمی گم...
پشتِ فرمون که عصبانی شدی هم نه...
وقتی که بخوای هم زمان خبر مرگ چند تا از عزیزای کسی رو بهش اطلاع بدی رو میگم...
💠تا حالا شده امیدت فقط به یکی باشه و دست از همه ی دنیا بشوری چون نمی تونن کاری کنن؟
اره... اره... منظورم وقتیه که زمین لرز گرفته از تبِ دوریِ یه منجی...
منظورم درست وقتیه که با تمام مصیبت ها و درد ها و رنج ها، خودتو، تو آغوشِ کسی حس می کنی که جبرانِ همه ی نبودن هاست...
(متن مالِ من نیست)
#دل_نوشته
#ز_ح
#خدایا_نگهدارمون_باش
#زلزله_کرمانشاه
هی اومدم بنویسم
هی پاک کردم...
هی نوشتم
هی گفتم این همه ی اون چیزی که دیدم وحس کردم نیست...
مگه میشه نوشت؟
مگه میشه رابطه ی عبد ومولا رو با کلمات بیان کرد؟
مگه میشه صفای بین الحرمین و پباده روی رووصف کرد؟
مگه اصلا اینجا جای درد و دل های یواشکی من و امام حسینِ(ع)؟
نه...نمیشه
هیچی نمیگم....
فقط
ازت ممنونم که نه به لیاقت خودم، که نه به عدالت خودت
که به لطف وفضلت دعوتم کردی....
پ.ن: عاشق این مداحی ام...دوست داشتید گوش بدید...
با توجه به اینکه در کل این سال ها این اولین باری بود که تشییع پیکر یک شهید انجام می شد و با توجه به اینکه اصلا این حضور جمعیت قابل پیش بینی نبوده و اصلا وقایعی مثل تشییع شهدای غواص و گردهمایی طرفداران روحانی و رییسی را این مِلک در خود ندیده! و با توجه بیشتر به اینکه اصلا امکان مدیریت حمل و نقل عمومی به ویژه مترو ممکن نبوده! و با توجه تر به اینکه شهید حججی همین دو ساعت پیش شهید شدن و اصلا زمان برای برنامه ریزی تشییع وجود نداشت ....و توجهات دیگر زیادتری که اصلا نه حوصله اش را دارم بنویسم نه اعصابش را! لازمه یه خسته نباشید بگم به شهردار، وزارت کشور،سپاه و تمامی دست اندر کارهای محترم که قشنگ معلوم بود تمام تلاششون رو برای هرچه باشکوه تر برگذار شدن مراسم انجام دادند...
قرار بود برای کشیده شدن خلخال پای زن یهودی بمیریم...
قرار بود
قرار بود اگر همسایه مان گرسنه بودو شب آسوده سر بر بالین گذاشتیم دیگر مسلمان نباشیم
قرار بود
کسی چه می دانست، روزی...
میانمار
مسلمانی
آتش
خون
مظلومیت
خفقان همگانی
حقوق بشر
و..
ما
همچنان
مدعی مسلمانی...
(به جای عکس:
نتونستم عکسی رو باز کنم که بذارم..همون اندازه کوچیک عکس ها به محض بستن چشم جلوم رژه می رن...اضطرار بیشتر از این؟!!)
پ.ن۱:قبول کنیم که انفعال یه عده مسلمون و سکوتشون باعث میشه یه عده داعشی بشن... انقدر منفعل بودن؟
پ.ن۲: وای از حقارت دغدغه های ما...کم صبری هایمان... دنیا بلرزد از این اتفاق حق دارد! گریه سبک نمی کند این حجم غم را...